به روایت تیتر:
کد خبر: 841
منتشر شده در: ۶ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۱۶:۴۷

افطاری خونین

پایگاه خبری تحلیلی ایلامی ها – خیلی به ماه رمضان نزدیک شده ایم. رزمندگان رمضانهای تابستانی در دشتهای تف زده مهران و دهلران را برای خودسازی به فرصتی تبدیل می کردند. البته کولرگازی و متکای نرم نداشتند.

 

افطاری خونین

راوی: علی حیدری، همرزم شهید

برگرفته از: کشکول ناطق، زندگینامه گزارشی سردار شهید عبدالرضا اسماعیلی

مصاحبه و تألیف: یاسر بابایی

در ماه رمضان نزدیکهای غروب در حال تقسیم افطاری بودیم و هنوز مقداری از آن مانده بود. آن زمان خانواده اش در “چشمه کبود” (گرگاو) ساکن بودند و ما در جایی دیگر چادر زده بودیم. آن شب شیفت من بود که بمانم ولی گفت: امشب مهمان زیاد داریم و خانه هم که یک اتاق بیشتر ندارد و کوچک است. من امشب جای تو می مانم و سهم خودم را برای افطار مادرم می برم.
بعد از اینکه مرا به محدوده چادرهامان رساند رفت. فردا صبح در ششدار ماشین را دیدم که حسابی قر شده بود و تویش را که نگاه کردم برنج و مرغ و ماست به در و شیشه و صندلیها و سقف ماشین پاشیده بود. خیلی نگران شدم. چون حتم داشتم عبدالرضا چپ کرده است. در پادگان سراغ عبدالرضا را گرفتم که او زودتر مرا پیدا کرد. کمی پایش ضرب دیده ود که لنگ می زد ولی به جز آن لبخند داشت و احساس ناراحتی در چهره اش نبود.
گفتم: چی شده عبدالرضا؟ حالت خوبه؟
گفت: سر پیچ تندی بود و نمی دونم چی شد که هر کاری کردم نمی پیچید و می خواستم نذارم چپ بشه که سرم محکم توی شیشه خورد.
رانندگی اش همیشه بی عیب و نقص بود و مهارت عجیبی داشت و این اولین باری بود که دچار چنین سانحه ای شده بود. گفتم: حالا چطوری؟ ناراحتی چیزی نداری؟
گفت: خوبم. هنوز چند قدمی راه نرفته بودیم که یک دفعه بی حال شد و گفت: علی به دادم برس. وقتی به طرفش برگشتم عجیب ترین صحنه زندگی ام را تا آن زمان دیدم. از دهان و بینی اش، حتی از چشمانش هم به شدت خون می آمد. با سرنیزه ام بی محابا تشک یکی از سربازها را پاره کردم و جلوی دهان و بینی اش گرفتم. لحظه ای نگذشت که ابر از خونابه خیس شد و خون از زیرش جاری شد.
فورا او را به بیمارستان امام بردیم. آنها نتوانستند جلوی خونریزی را بگیرند و ما را به بیمارستان طالقانی فرستادند. در طالقانی علیمراد بابایی، شوهر خواهرش او را بستری کرد و تا می توانست جلوی خونریزی را به طور موقت بند آورد. ولی گفت: باید بفرستیمش کرمانشاه. اوضاعش وخیمه. رنگ بر چهره نداشت و خون زیادی از او رفته بود.
علیمراد ترتیب اعزام او را به کرمانشاه داد و دو روز بعد من و “محمدکریم لطفی” دنبالش به کرمانشاه رفتیم. او را مرخص کرده بودند و در خانه خواهرش “والیه” استراحت می کرد. چهره اش زردتر از زردچوبه بود و دل من و محمد کریم را به درد آورد. بدجور بی حال و نزار شده بود و با آن عبدالرضای قبراق و ورزیده و همیشه سرحال خیلی فرق می کرد. آن لحظه به یاد مجروحیتهایش افتادم که از این یکی در نیامده دچار دیگری می شد و حالا هم که در پشت جبهه بود باز هم زخمی می شد و خون می داد.
می خواستیم او را سوار کرده و به ایلام بیاوریم ولی خواهرش والیه قبول نمی کرد. می گفت باید استراحت کند و با ما بیاید او را به کشتن می دهیم. ولی ما گفتیم: اتفاقا پیش تو بماند می میرد. این را باید ما ببریم پادگان اونقدر تو سرو کله‌ش بزنیم و باهاش شوخی کنیم و بخندونیمش که حالش خوب شه.
صمیمیت و صداقت بچه ها در آن روزها واقعا شفا بود و خاصیت درمانگری غیرقابل انکاری داشت.