به روایت تیتر:
کد خبر: 772
منتشر شده در: ۳۱ خرداد ۱۳۹۳ ساعت ۱۳:۴۲

بنیاد گرایی دینی؛ از خاستگاه تا فرجام

پایگاه خبری تحلیلی ایلامی ها – گروههای شبه نظامی فعال در منطقه، مدعی نوعی رویکرد بنیادگرایانه هستند. بنیادگرایی اگر چه انواع و ابعاد گوناگونی دارد، اما بنیادگرایی دینی اسلامی دارای ویژگیهای خاصی از قبیل نوگرایی نیز هست.

مقدمه
اینکه “ایدئولوژی چیست؟” و آیا دستگاه خوابنما کردن “محکوم” در برابر “حاکم” است یا اینکه میزان پایبندی اعضای یک گروه به مرامنامه و اساسنامه نوشته و نانوشته درون گروه، شاید در صلاحیت دانشگاه نیست که یکی را رد کند و دیگری را اثبات نماید؛ اما می توان ابعاد، قابلیت و نقاط ضعف و کارهایی را که می تواند انجام دهد، به صورت یک روش دسته بندی نمود.

10409499_1442929119290516_9204412396533629121_n
در تعریف ایدئولوژی می توان گفت: ایدئولوژی یک برنامه جامع برای سامان دادن به زندگی است که مبتنی بر جهان بینی باشد. مجموعه بایدها و نبایدها، دستورالعملها و استراتژیهایی که زندگی را در تمام عرصه ها مدیریت کند. همانگونه که یکی از معیارهای تقسیم بندی نظامهای سیاسی “ارسطویی” ارزشگذاری نظامهای سیاسی بر اساس خوب و بد است (و این تقسیم بندی از عملکرد حاکمان ناشی می شود)، در ایدئولوژی های سیاسی هم، عملکرد و “شیوه” اعمال قدرت حاکمان یک ایدئولوژی، و رابطه یک جانبه یا دوجانبه دولت و مردم، در خوب یا بد بودن ایدئولوژیها، نقش تعیین کننده دارد؛ خاصه در مورد ایدئولوژی بنیادگرایی دینی (که مورد بحث این نگارش است) که محکوم به جزم اندیشی شده اند. در این معنا، اغلب نظریه پردازان، از ایدئولوژی بد گفته اند و در آثار “مارکس” چیز خوشایندی درباره ایدئولوژی پیدا نمی شود.

در تعریف دیگر از ایدئولوژی، می توان از آن بعنوان یک “عزم” راسخ برای اجرای قوانین درون گروهی یاد کرد. کسی که عضو یک باشگاه می شود، طبق قوانین عضویت، دارای حقوق و تکالیفی می گردد. یا کارمندی که علی رغم تمام مشکلات و نارساییها، چون به تفکر بنیادین “کار” ایمان دارد و این تفکر بنیادین را از “دین” گرفته است، رعایت دقیق تکالیف و تلاش برای احقاق حقوق، برای چنین فردی تبدیل به ایمان می شود. همین “عزم” است که در تمام ایدئولوژیها وجود دارد و در ایدئولوژی بنیادگرایی دینی قوی تر است. “داشتن عزم برای پیگیری اهداف”، از ذات “عمل گرای” ایدئولوژی نشأت می گیرد و در نهایت، به وفاداری و ایمان در اجرای قوانین درون گروهی تبدیل می شود.

در فراموشخانه های ایالات متحده و انجمنهای فراماسونری، تعهد برای وفاداری از اصول بنیادین است و برای خاطیان مجازاتهایی مانند بریده شدن انگشتان و یا مرگ را به دنبال دارد. از این نظر، همین “عزم” را خطرناک توصیف کرده اند که مبادا گروههای دیگری را قربانی “عزم” خویش نمایند.

معمولا راه و روشها تبدیل به مرامنامه و اساسنامه می شوند، و این روند تکوینی، حتی در بنیادگرایی اسلامی هم وجود دارد. بنیادگرایی اسلامی به خاطر ذات نوگرای “بنیادگرایی دینی”، همواره می تواند حرف زمانه خود باشد. سرعت این “تطبیق با نوگرایی”، در بنیادگرایی تشیع بیشتر است؛ چرا که استقلال مرجعیت شیعه در عین قائل شدن به رهبری یک قرائت مرجع، همواره در طول تاریخ، باعث پویایی فقه شیعه شده است. تجربه های سیاسی جنبشهای سیاسی شیعی، از آغاز اسلام تا کنون، نشان می دهد که جنبشهای عمل گرای شیعی در قرون مختلف، موفق تر از سایر جنبشهای اسلامی عمل کرده اند. ایدئولوژی بنیادگرایی تشیع، در ذات خویش نوگرا بوده و طرح دینی – سیاسی اش برای تحول و احیای جوامع، می تواند هم نیازهای تازه را مرتفع سازد و هم با ظرفیتی که ساختار “دولت” پیشنهادی اش ایجاد می کند به نحوه تازه ای از توزیع بیانجامد. در ایران، علی رغم کشمکشهایی که برای به دست آوردن منافع اغلب اقتصادی در قسمت جمهوریت نظام انجام می گیرد، انتخاباتها بسیار کم هزینه بوده و دولتهای منتخب، با همگرایی اکثر گروههای داخل و خارج از خودشان روبرو می شوند.

صفحات این نگارش، از فصل دهم کتاب ارزشمند “درآمدی بر ایدئولوژیهای سیاسی” اثر “اندرو هی وود” و همینطور خلاصه ای از فصل یازدهم که نتیجه گیری نهایی کتاب است تلخیص و نگارش شده است؛ که شامل:

خاستگاه و رشد بنیادگرایی، بازگشت به اصول – مضامین اصلی (دین و سیاست، انگیزه بنیادگرایی، روحیه ستیزه جویی و ستیز با نوگرایی)، خانواده بنیادگرایی ها، بنیادگرایی اسلامی، بنیادگرایی تشیع، بنیادگرایی یهودی، بنیادگرایی مسیحی، راست نو مسیحی، سایر بنیادگرایی ها و بالاخره بنیادگرایی دینی در قرن بیست و یکم می باشد.

در نتیجه گیری که با عنوان “نتیجه گیری: ایدئولوژی بی پایان؟” مشخص شده به مباحثی مانند نظریات پایان محوری مانند پایان سیاست، پایان ایدئولوژی، پایان تاریخ و پایان نوگرایی اشاره شده و در آن آمده است که ایدئولوژیهای سیاسی هرگز نمی میرند و ایدئولوژی هیچگاه از بین رفتنی نیست.
“درآمدی بر ایدئولوژیهای سیاسی”، کتاب وزین و مناسبی است که بنظر می رسد دانشجویان و علاقمندان مطالعات علوم سیاسی، بتوانند که از آن بهره ها ببرند. این اثر توسط “محمد رفیعی مهرآبادی” ترجمه شده و در “دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی” مرکز “چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه” به چاپ و نشر رسیده است.

 

بنیادگرایی دینی

خاستگاه و رشد

واژه “بنیادگرایی”از کلمه لاتین “فوندامنتوم” به معنای شالوده و اساس اخذ شده است. این واژه اولین بار و از لحاظ نظری، در دهه اول قرن بیستم، توسط اوانجلیستهای پروتستان که به آنها پروتستانهای کلیسای انجیلی هم می گویند، به وجود آمد که طی آن “به تأیید خطاناپذیری یا حقیقت نصِّ کتاب مقدّس در برابر تفسیرهای جدید از مسیحیت” اشاره شده بود. اما بنیادگرایی عملا و در کاربرد معاصر آن، توسط پیروان تمامی ادیان بزرگ جهان اعم از اسلام و یهود و مسیحیت و هندوییسم و بودیسم و آیین سیک و غیره به عنوان “نوعی حرکت یا طرح دینی – سیاسی” مورد توجه قرار گرفته است.

پیروان نظریه “غیرمذهبی کردن” باورشان شده بود که “عقل بر دین پیروز می شود و ارزشهای معنوی جای خود را به ارزشهای مادی می دهند.” اما جوشش بنیادگرایی در واپسین دهه های قرن بیستم همه را حیرت زده کرد و قابلیتهایی از خود نشان داد که اکثر مفسران تحولات سیاسی، آن را به عنوان یک پدیده نوین به شمارآوردند. آنچه که بنیادگرایی هایی اواخر قرن بیستم را بی نظیر می سازد، رابطه “مبهم” بنیادگرایی با “نوگرایی” است؛ به گونه ای که بنیادگرایی بسیاری از حربه ها، عقاید و روح دنیای نوین را می پذیرد. بنیادگرایی ضمن آنکه به انتقاد از انحطاط انسان و جوامع معاصر می پردازد، اما از علم و دانش عصر مثل فن آوری های معاصر، ارتباطات الکترونیکی، دستگاه دولت نوین و حتی صنایع سنگین و پر هزینه نظامی هم استفاده می کند.

قبل از فروپاشی کمونیسم، بنیادگرایی را به معنای “سرکوب و عدم تساهل و دشمن ارزشهای لیبرالیستی و آزادی شخصی” می شناختند ولی فروپاشی کمونیسم، “بسیاری را در غرب پیشرفته ترغیب کرد تا باور کنند که بنیادگرایی اسلامی، جایگزین مارکسیسم به عنوان خطر اصلی برای نظم جهان شده است.”
بنیادگرایی در نقاط مختلف جهان، تا کنون شکلهای آیینی متفاوت به خود گرفته و ویژگی های ایدئولوژیکی متناقضی را به نمایش گذارده است. با شکست سوسیالیسم و در عصر پسااستعمار که همه چیز باید جهانی می شد و روند غیر مذهبی کردن آغاز شده بود، بنیادگرایی در سراسر جهان به عنوان واکنشی در برابر پسااستعماربروز و ظهور کرد. در کشورهایی مانند ایران، مصر، ترکیه، پاکستان و افغانستان (کشورهای در حال رشد) بنیادگرایی به صورت “توانمندترین و اثرگذارترین” شکل خویش دست به جوشش زد. در بین اشکال مختلف بنیادگرایی، “اسلام سیاسی” از اهمیت خاصی برخوردار است زیرا این امتیاز را دارد که می تواند “شالوده ای بومی و غیر غربی را برای بازسازی ملی” ارائه کند.

در بحث از این ایدئولوژی نوظهور نمی توان از اینکه بنیادگرایی، مخصوصا در عصر حاضر معنای بدی گرفته چشم پوشی کرد و عملا خیلی ها دوست ندارند که آنها را به عنوان بنیادگرا طبقه بندی کنند و بنیادگرایی را به واسطه معنای ساده انگارانه و تحقیرآمیزی که برایش قائلند (و آن را جزم اندیشی می دانند)، مردود می شمارند. برای همین شاهدیم که سعی کرده اند منویات بنیادگرایانه خود را تحت اسامی دیگری مثل “سنت گرایی”، “محافظه کاری” ، “احیاگری” و “درست آیینی” معرفی کنند.

یکی از دلایل اشاعه بنیادگرایی در پایان قرن بیستم را شکست مارکسیسم – لنینیسم و خلأ نظری ایجاد شده برای مردمان فرودست و اقشار ضعیف طبقات متوسط شهرنشین، دانسته اند. با این فروپاشی، فقرا و پابرهنگان سوسیالیسم انقلابی خویش را شکست خورده دیدند. لذا بنیادگرایی دینی راه خود را در بین آنان باز کرد و توانست آمال و آرزوهای فقرا را با خود همراه نماید.

از دیگر دلایل اشاعه بنیادگرایی در عصر حاضر، مقاومتی است که روند جهانی شدن با خودش ایجاد نمود. در این مواجهه، بنیادگرایی به شکل “زیرگروهی از ملی گرایی قومی” جوشش کرد. زمانی که روند جهانی کردن هویت های سیاسی مطمئن و پایدار را دچار ضعف ساخت، بنیادگرایی، سعی نمود تا “دین” را جایگزین “ملت” به معنای هویت جمعی کند. نمونه هایی مانند “آیین بوداییِ ستیزه جویی مثل سینهالزی در سری لانکا، جنبش مهاجرنشین یهودی در اسرائیل [فلسطین اشغالی]، افراطگرایی هندوها و سیکها در هند و مقاومت پروتستانهای اولستر در برابر ایجاد ایرلند واحد” از اینگونه اند.

 

بازگشت به اصول – مضامین اصلی

“مطالعه بنیادگرایی دینی به عنوان یک وجود مستقل و منسجم، به این معناست که تفاوتهای اساسی را که باعث تقسیم بندی ادیان جهان می شود، در درجه دوم اهمیت قرار دهیم: اعم از اینکه این ادیان معتقد به خدای واحد یا خدایان کوچک متعدد باشند یا اینکه اصولا به هیچ خدایی معتقد نباشند؛ اعم از اینکه دارای یک کتاب مقدس یا چندین کتاب مقدس باشند و یا اینکه به یک سنت شفاهی ایمان داشته باشند؛ اعم از اینکه چه نگرشی به اخلاق و رفتار اجتماعی داشته باشند و نظایر آن. افزون بر آن، در حالی که برخی بنیادگرایان تداعی کننده خشونت و اقدام سیاسی مخالف با قانون بوده اند، سایر بنیادگرایان از اطاعت از قانون و رفتار مسالمت آمیز جانبداری کرده اند. یک چنین تفاوتهایی نشانگر این حقیقت است که بنیادگرایی دینی اساسا بیشتر یک روش تفکر سیاسی است تا یک مجموعه از عقاید و ارزشهای سیاسی.”

اگر چه تمام ایدئولوژی ها از عقاید مذهبی بهره می برند اما دین در ایدئولوژی بنیادگرایی جایگاه متفاوتی دارد و نه به مثابه یک وسیله دفاع یا شاخ و برگ دادن به آیین های سیاسی، بلکه دین بعنوان برنامه ای برای بازسازی کامل جامعه، ماده اصلی خودِ تفکر سیاسی بنیادگرایی است. بنیادگرایی دینی فراتر از اثباتهای ملی و قومی است و “در مورد اسلام، این دین از یک بعد فراملی [امت اسلامی] برخوردار است.”
مضامین مشخص بنیادگرایی عبارتند از:
الف. دین و سیاست ……………………………………… ب. انگیزه بنیادگرایی
ج. ستیز با نوگرایی ……………………………………. د. روحیه ستیزه جویی

 

الف. دین و سیاست

اندرو هی وود با اشاره به جمله معروف امام خمینی (ره) می نویسد: به گفته [آیت الله] خمینی “سیاست یعنی دین”. دین می تواند شالوده سیاست باشد، اما دین چیست؟ دین در عمومی ترین مفهوم آن، اجتماع سازمان یافته ای از افراد است که از طریق مجموعه ای از باورها، به صورت مجموعه ای از فعالیتها و اعمال تأیید شده با هم پیوند دارند. “امیل دورکهیم” کارکرد اصلی دین را “ایجاد یک وجدان جمعی” می داند و “کارل مارکس” دین را “قلب یک دنیای بدون قلب” تعبیر کرده و آن را “افیون مردم” دانسته است و “ماکس وبر” آلمانی بر “توانمندی عقاید جنبش های دینی برای کمک به شکل دادن تحولات اجتماعی” صحه گذاشته است.

در میان مکاتب برخاسته از آرای نظریه پردازان، لیبرال ها دین را به عنوان یک امر خصوصی تلقی کردند، محافظه کاران دین را یک منبع ارزشمند از ارزشهای مشترک دانستند که شالوده یک فرهنگ مشترک را عرضه می کند، آنارشیستها، متأثر از گره خوردگی دیرین کلیسا و دولت، دین را “منبع نهادینه شده ظلم” تفسیر کردند و فاشیست ها کوشیدند تا خود را مثل یک دین معرفی کنند و در عین حال دین را مردود می شمردند چرا که دین را رقیب وفاداری و ایمان می دانستند. اما در بنیادگرایی، دین نه تنها به قلمروی خصوصی افراد محدود نمی شود، بلکه موتور محرکه ای بسیار قوی در بسیج عمومی و تجدید حیات سیاسی ملتهاست.

سکولاریسم [دنیویّت] لیبرالیستی، علی رغم اینکه در عمل بعنوان یک گرایش دین زدا عمل کرده است اما در ذات خود مایل به ایجاد عرصه ای “خاص” برای دین است. با تقسیم بندی زندگی به دو قلمرو خصوصی و عمومی، که برای احترام و رعایت آزادیهای فردگرایانه وضع شدند، دین در محدوده زندگی خصوصی افراد باقی ماند و عملا به یک روند “غیر مذهبی کردن” دچار شد؛ تا جایی که تقسیم بندی زندگی عمومی و خصوصی رفته رفته به تمایزی میان دین و سیاست بدل گردید. بخش اعظم روح بنیادگرایی دینی در مخالفت با این تقسیم بندی به وجود آمده است. خودداری بنیادگرایی از پذیرش این موضوع که دین صرفا یک امر شخصی یا خصوصی است، بنیان ایدئولوژی بنیادگرایی را تشکیل می دهد.

در جهان معاصری که انسانهایش به گفته “اریک هابزبام (۱۹۹۴)” «یتیمهایی در دنیای جدیدند»، بنیادگرایی، دین را در مقام یک هویت جمعی اولیه پابرجا ساخته و به دینداران احساس ریشه دار بودن و تعلق داشتن می دهد. در باورهای بنیادگرایی، وقتی دین را به امور شخصی محدود کنیم، در واقع اجازه داده ایم که شر و فساد بر جوامع مسلط شود که در نتیجه اش، بی بند و باری و مادیگری و فساد و حرص طلبی و جنایت و بی توجهی به اخلاقیات اشاعه پیدا می کند.
“راه حل بنیادگرایی” برای حل معضلات راهکاری ساده است: دنیا باید از نو ساخته شود و ساختارهای موجود باید با یک نظام کامل و یکپارچه شکل بگیرند؛ مبتنی بر اصول دینی و پذیرای قانون و سیاست و فرهنگ و اقتصاد. در شیوه عملکرد اما، بنیادگران به دو شیوه بنیادگرایی “منفعل و فعال” عمل می کنند. بنیادگرایی منفعل مثل گروه “هارادیم” یعنی یهودیان بسیار قشری مذهب در اسرائیل [فلسطین اشغالی] که توجه خود را معطوف به رعایت اصول دینی در زندگی شخصی شان کرده اند و با مقوله ای مانند احیای کامل دین کاری ندارند. در مقابل هم بنیادگرایی فعّال به ابراز مخالفت و پیکار می پردازد و آشکارا موضع گیری سیاسی می کند. به شدت نوگرا بوده و مفاهیم بنیادی دین را در بستر زمان حال و آینده پرورش می دهد. در دهه های پایان قرن بیستم، خود را با “هست”های زمان حال تبدیل به “باید” می کنند و سیاست را به هیچ وجه، ذاتا فاسد نمی دانند. بنیادگرایان دینی (خصوصا در اسلام)، از سیاست بعنوان ابزاری برای تجدید حیات اخلاقی بهره می گیرند و معمولا در صدد هستند که در رقابتهای مدنی دولت پیش رو را به دست بیاورند یا دست کم در آن اِعمال نفوذ کنند.
منتقدان بنیادگرایی استدلال می کنند که همین “عزم” بنیادگرایان برای از میان بردن جدایی بین دین و سیاست، به بنیادگرایی انگیزه ای “توتالیتر” می دهد. با این وجود، درجه تسلیم بنیادگرایان در برابر این انگیزه توتالیتر، به مقدار زیادی متفاوت است و بین توتالیتری که هیتلر اجرا کرد با انواع دیگر بنیادگرایی تفاوت زیادی وجود دارد. (خصوصا اگر به این نکته توجه داشته باشیم که در اسلام پایه تحولات اخلاقی بر اعتدال وضع شده و در قوانینش تمام آحاد را، از پابرهنه تا پیامبر مورد پوشش قرار می دهد. در قرآن مجید آمده است که خداوند به عدل و احسان فرمان می دهد، و از آنجا که در اندیشه سیاسی اسلام، انسان خلیفه خدا بر روی زمین است، لذا مسؤول است که تعهد داشته باشد و برای برقراری عدل و احسان، حتی پیش ار تشکیل حکومت اسلامی، “تلاش” کند. در اهداف اولیه تشکیل حکومت دینی، فوری ترین مأموریت، رفاه حداقلی و آبرومند برای پابرهنه ها لحاظ شده تا انسان ها “برابر” و “تقریبا برابر” یکدیگر باشند.)

 

ب. انگیزه بنیادگرایی

بنیادگرایی، نقیض “نسبیت گرایی” است و در آن “باورهای بنیادین یک ماهیت پایدار و تغییرناپذیر دارند که برخلاف باورهای فرعی و زودگذر، هسته نظام نظری خود تلقی می شوند.” هر چند بنیادگرایی، “اصول” و طرح و برنامه خود را از یک متن مقدس استخراج می کند، اما هرگز نباید آن را با “نص گرایی” یکی دانست. بنیادگرایان در تضاد با “زندگی کردن بر مبنای کتاب مقدس”، به حمایت از یک قرائت “عمل گرایانه” از متونی برخاسته اند که به آنان امکان می دهد، پیچیدگی و عمق یک کتاب مقدس را، به سطح یک طرح دینی – سیاسی تقلیل دهند.

مشکل از جایی شروع می شود که هر گروهی قرائت خود را که گزینش و تفسیری از یک کتاب مقدس یا یک آیین است به کار می برد. حال سؤال اینجاست که کدام برداشت صحیح تر و برای عمل مناسب تر است؟ بنیادگرایان معمولا این مشکل را اینگونه حل کرده اند که به جای تعمق در تفسیر ارائه شده، در شخصی که قرائت را ارائه کرده است تعمق می کنند. در اینجا مهم آن است که مفسر “واقعی” باید شخصی با یک ایمان قوی و دارای خلوص اخلاقی باشد؛ فردی عمل گرا که بینش معنوی او از راه تجربۀ تلاش تعمیق یافته است. چنین بینشی باعث شده که بنیادگرایی دینی، همواره با رهبری کاریزماتیک مرتبط باشد.

بنیادگرایی در ایجاد عمل گرایی سیاسی و بسیج عمومی مردم بسیار موفق بوده و در دو سطح روانشناختی و اجتماعی عمل می کند. از لحاظ روانشناختی، بنیادگرایی این توانمندی را دارد که در این دنیای ناپایدار، یک یقین عرضه کند. در دنیایی که انسان معاصر زیر بمباران اطلاعات از مصادر مختلف قرار دارد، و ذهنش نمی تواند بد را از خوب تشخیص بدهد و نمی تواند بین این همه اطلاعات و دادۀ گاها متناقض ارتباط منطقی برقرار کند، لاجرم دچار سردرگمی شده و بیش از پیش به باوری که مطلق باشد و بتواند مختصر و مفید، راه را نشانش بدهد تمایل نشان می دهد. بنیادگرایی، برای برطرف کردن این مشکل روانی، راه حل هایی ارائه می کند که هم ساده و عملی اند و هم جنبه مطلق و پایداری دارند. از لحاظ اجتماعی نیز، علی رغم جاذبه ای که بنیادگرایی دینی در میان طبقات تحصیل کرده و دارای تجربه دارد، اما موفقیت مهم بنیادگرایی در پرداختن به آمال کسانی بوده که به لحاظ اقتصادی و سیاسی در حاشیه قرار داشته و یا قرار داده شده اند. بنیادگرایی با عرضه یک هویت مطمئن و ترسیم چشم اندازی از یک نظم اجتماعی، توانسته است انسانهای زیادی را به خود جذب کند.

 

ج. روحیه ستیزه جویی

بنیادگرایان دینی، “دولت” را در معنای معاصر آن پذیرفته اند، اما ضمنا یک شیوه فعالیت سیاسی کاملا مشخص را نیز در پیش گرفته اند (و در کشور ایران، یک نظام سیاسی که تا حدود زیادی به تفکیک قوای حقوقدان فرانسوی “منتسیکو” نزدیک می شود روی کار می آید. استقبال از علم و علم آموزی از باورهای بنیادین در اسلام است؛ دین با دستور به خواندن و نوشتن آغاز می گردد. مسلمانان از دولت و علم حقوق و دانش اجتماعی رایج در غرب به نفع قرائت بنیادین خود استفاده عمل گرایانه می کند. زنده یاد استاد مرتضی مطهری در همین زمینه گفته اند که: [اسلام با علم مخالفتی ندارد؛ زیرا علم، دنیای بیرونی انسان را می سازد و دین، ایمان او را])

غالبا برای بنیادگرایی دینی یک روحیه ستیزه جویی در نظر می گیرند. این روح، معمولا از چند منبع سرچشمه می گیرد. اگر به تاریخ جنگهای مذهبی در سراسر تاریخ نظر کنیم، خواهیم دید، کسانی که با نام دین عمل می کنند – اسلام، مسیحیت، یهودیت و یا باورهای بنیادین غیرالهی و حتی فیزیولوژیک مانند فمنیسم – “منبع الهام آنان آن چیزی است که باور دارند یک مقصود مقرر شده توسط خداوند (و باورهای بنیادین دیگر) است، و آشکارا مقدم بر سایر ملاحظات است.” این منبع اول است.

منبع دوم اینکه به یک جماعت، هویت جمعی می دهد. مانند بسیاری از ایدئولوژیهای غربی، بنیادگرایی دینی نیز، ایجاب می کند که یک “غیر خودی” دشمن و خطرآفرین وجود داشته باشد. [مانند “بورژوا” که خصم دیرین “پرولتاریا”ست]. وجود این دشمن باعث می شود که احساس هویت جمعی تقویت شده و سرشت مخالفت جو و رزمندگی بنیادگرایی تحکیم یابد.

منبع سوم اینکه “کشاکشهای سیاسی از منظر بنیادگرایان، نوعی پیکار یا جنگ است، و نهایتا مؤمنان و یا کافران باید در این جنگ پیروز شوند.” [که نمونه بارز آن را می توان در بخش “مکاشفات” (انجیل یوحنا) مشاهده کرد]

در بحث تبعیت از قانون، هر چند که در نزد بنیادگرایان “قانون خدا برتر از قانون بشر است، اما بنیادگرایان لزوما قانون بشری را نادیده نمی گیرند، همانطور که “راست نو مسیحی” قویا از نظم و قانون حمایت می کند”. (همانگونه که رهبران ایران، قانون را فصل الخطاب می خواهند). با این وصف، بحث انگیزترین مسأله همانا کاربرد خشونت توسط بنیادگرایان است.

“تصور عمومی مبنی بر بمب گذار و تروریست بودن بنیادگراها، تصوری نادرست و گمراه کننده است.” اگر چه نمی توان گفت که بنیادگرایی هیچ رابطه ای با خشونت ندارد، با این وجود نباید این حقیقت را نادیده گرفت که اعتراض بنیادگرایان به صورت بسیار مسالمت آمیز و معمولا به شکل قانونی است. ترور انورسادات در ۱۹۸۱ توسط بنیادگرایی اسلامی (در مصر)، قتل ایندیرا گاندی توسط سیکهای مبارز و کشته شدن اسحاق رابین توسط بنیادگراهای یهودی، نمونه هایی از برخورد خشونت آمیز توسط بنیادگراهاست (و شیوه های مسالمت آمیز تظاهرات بنیادگرایی ایرانی اسلامی در سه سال منتهی به پیروزی انقلاب در بهمن ۵۷ که علی رغم استفاده رژیم شاه از سرکوب، با گذاشتن گل در لوله های تفنگ توسط مردم پاسخ داده می شد)

 

د. ستیز با نوگرایی

تصویر ساده انگارانه ای که از بنیادگرایی دینی وجود دارد این است که بنیادگرایی دینی به دنیای نوین به شدت پشت می کند. باوری که از بعضی جهات نادرست است زیرا بنیادگرایی دینی هم دارای جنبه سنتی است و هم جنبه نوین دارد. یک روی بنیادگرایی، بی شک چالش شدید آن با نوگرایی است و شکافهای اخلاقی عمیقی، بنیادگرایی دینی را از فردگرایی لیبرالیستی جدا می کند. در حالی که فردگرایی لیبرالیستی، انسان را تشویق می کند تا انتخابهای اخلاقی را خودش انتخاب کند، بنیادگرایی دینی از انسان می خواهد که خود را با یک نظام اخلاقی تجویز شده و مقرر الهی تطبیق دهد.

شایان به ذکر است که “به رغم تداخلهای میان “محافظه کاری” و بنیادگرایی، نباید آنها را با هم اشتباه گرفت. محافظه کاری میانه رو و دوراندیش است، در حالیکه بنیاگرایی جسور و شورمند است. محافظه کاری تمایل به جانبداری از نخبگان و دفاع از سلسله مراتب دارد، در حالی که بنیادگرایی مظهر گرایشهای مردم گرایانه و مساوات طلبانه است. محافظه کاری هوادار استمرار [وضع موجود] و سنت است، در حالی که بنیادگرایی افراط گرا بوده و گاهی آشکارا حالت انقلابی دارد… در واقع بنیادگرایی هیچ وجه اشتراکی با سنت گرایی ندارد چرا که هوادار تفاسیر “نوین” از آموزه های دینی بوده و خواستار تجدید حیات کامل اجتماعی است.”

به خاطر برخی گرایشهای درونی بنیادگرایی دینی مانند رهبری کاریزماتیک، مردم گرایی و تجدید حیات روحی اجتماع، بعضی نظر داده اند که شباهتهایی بین بنیادگرایی دینی و فاشیسم وجود دارد. اما بنیادگرایی را نمی توان ارتجاعی در معنای کامل فاشیسم دانست چرا که بنیادگرایان به جنبه های خاصی از نوگرایی اشتیاق دارند. به طور مثال، بنیادگرایان در سراسر جهان، به طرزی زیرکانه از مزایای فنون جدید ارتباط جمعی بهره می برند؛ مخصوصا کشیشهای تلویزیونی در ایالات متحده. “سازگاری بنیادگرایان با نوگرایی، صرفا یک کردار متظاهرانه نیست؛ بلکه آمادگی آنان برای پذیرش تکنولوژی، علم، دستگاه دولت نوین، و حتی سلاح هسته ای، نشانگر همدلی آنان با روح نوگرایی و ارج نهادن به خِردگرایی “این دنیایی” است.” بنیادگرایی دینی یک نگرش اساسا نوین درباره دین است و به گفته “پارخ(۱۹۹۴)” در درون محدوده نوگرایی به بازسازی دینی می پردازد، حتی زمانی که با نوگرایی در درون محدوده دین پیکار می کند.

 

خانواده بنیادگرایی ها

به گفته “مارتی(۱۹۸۸)” بنیادگرایی های مختلف را می توان یک “خانواده” بشمار آورد. اما اعضای این خانواده از ادیان مختلفی نشأت گرفته اند که برخی از آنها در تحولات بنیادگرایی مستعدترند. در این مورد، اسلام و مسیحیت پروتستان، از آنجا که دارای یک کتاب مقدس می باشند، در ایجاد سریع جنبشهای بنیادگرا از خود توانایی هایی بروز داده اند. ساختارهای اجتماعی و اقتصادی جوامعی که بنیادگرایی در آنها رشد و نمو داشته است، در میزان تأثیرگذاری و ماهیت جنبش های بنیادگرایانه منجر به تفاوتهایی شده است؛ و بالاخره باید گفت که بنیادگرایی ها از لحاظ آرمان سیاسی شان با یکدیگر تفاوت دارند.

 

بنیادگرایی اسلامی

اسلام دومین دین جهان به لحاظ تعداد پیروان [پس از مسیحیت] است که به لحاظ جغرافیایی، در آسیا و آفریقا متمرکز است و سریع ترین میزان رشد را در بین سایر ادیان دارد. اسلام تنها یک دین محض نیست، بلکه یک شیوه زندگی، همراه با دستورهایی درباره رفتار اخلاقی، سیاسی و اقتصادی یکسان برای تمام انسانها و ملتهاست؛ که مبتنی بر قرآن و سنت است.

“بنیادگرایی در اسلام به عنوان اعتقاد به حقیقت لفظی [نصّ گرایی] قرآن نیست زیرا همه مسلمانان این حقیقت را پذیرفته اند و از این حیث، تمامی مسلمانان بنیادگرا می باشند؛ بلکه بنیادگرایی در اسلام به معنای یک ایمان قوی و خدشه ناپذیر به عقاید اسلامی به عنوان “اصول” بسیار مهم حیات اجتماعی و سیاسی، و نیز اخلاق فردی، است. بنیادگرایان اسلامی مایلند برتری دین بر سیاست را برقرار نمایند.” ایدئولوژی بنیادگرایی اسلامی می خواهد یک تئوکراسی (دین سالاری) را با رهبری مقامی مذهبی، و نه مقامی غیرمذهبی اجرا کند که قانون اساس آن بر اساس اصول بیان شده در قرآن باشد.

احیای بنیادگرایی اسلامی در قرن بیستم، با تأسیس جنبش “اخوان المسلمین” در مصر در سال ۱۹۲۸ آغاز شد. جنبش اخوان المسلمین که توسط “حسن البنا” ایجاد گردید، می خواست ایمان از کف رفته اسلامی را از نو زنده کرده و یک رأی سیاسی و یک حزب اسلامی را، به مؤمنان عرضه کند. جاذبه سیاسی اسلام برای اخوان المسلمین در این نکته بود که برخلاف لیبرالیسم و سوسیالیسم و سایر شکل های متعارف ملی گرایی، اسلام یک ایدئولوژی غربی نبود و یا از غرب به عاریه گرفته نشده بود. با ظهور “جمال عبدالناصر” (۱۹۵۴) و به خاطر روابط سیاسی نزدیکی که با اتحاد جماهیر شوروی برقرار کرده بود، وی دست به سرکوب اخوان المسلمین زد؛ اما عملا مدت کوتاهی طول نکشید که سوسیالیسم عربیش با شکست مصر در جنگ اعراب و اسرائیل (۱۹۶۷) جای خود را به بنیادگراهای اسلامی با انگیزه بدهد.

پس از دهه ۱۹۷۰، گروههای بنیادگرا به ناگاه در اکثر کشورهای اسلامی ظاهر شدند و از حمایت فزاینده ای در میان جوانان و افراد دارای تعهد سیاسی، بهره مند شدند. کانون اصلی این فرآیند “ایران” بود که در در سالهای آخر این دهه توسط مردمش دست به یک انقلاب زده و آیت الله خمینی را به قدرت رسانید و منجر به آن شد که ایران نخستین کشوری باشد که خود را یک “جمهوری اسلامی” اعلام کند. الگوی حکومتی ایران، الهام بخش گروههای بنیادگرا در بسیاری از نقاط جهان شد. در لبنان تجزیه شده در ۱۹۸۰ نیز، بنیادگرایی اهمیت ویژه ای یافت تا کشور را متحد کرده و به یک عزت عمومی برساند. صدام حسین که از یک ایدئولوژی مبتنی بر درهم آمیختن سوسیالیسم و ملی گرایی وحدت اعراب، طرفداری می کرد، در اواخر حکومتش پی به قابلیتهای بنیادگرایی برد و اگر چه بسیار دیر و کند عمل کرد ولی به پرچم عراق “الله اکبر” را اضافه کرد و شعار حزب بعث عراق را تغییر داده و به “مؤمنان پیروز می شوند” تبدیل کرد.

بنیادگرایی اسلامی همچنین نفوذ فزاینده ای در کشورهای غربی داشته است و دارد. تشکیل جنبش “مسلمانان سیاه” در آمریکا که با رهبری “مالکوم ایکس” در طول دهه ۱۹۶۰ تبدیل به “جنبش افراطی قدرت سیاهان” شد و یا پیکار مسلمانان در بریتانیای کبیر برای جلوگیری از انتشار کتاب “آیات شیطانی” از مواردی است که نشانگر قابلیت رشد عقاید بنیادگرایی در درون فرهنگهایی است که تصور می شود در برابر عقاید مغایر با اسلام، نامتساهل و حساس می باشند.

 

بنیادگرایی تشیع

اینگونه است که “ایران مظهر احیای اسلام سیاسی باشد، و گروههای بنیادگرا در کشورهایی مانند لبنان، پاکستان، افغانستان و بریتانیای کبیر، پیشوایی روحانی و سیاسی خود را در ایران بیابند. تجزیه دین اسلام به دو مذهب “تشیع” و “تسنن”، به لحاظ سیاسی اهمیت دارد زیرا خمیره و آمال سیاسی هر کدام از این دو مذهب عمده، به طور سنتی با هم متفاوت است.”

“سنی ها تمایل داشته اند که تاریخ اسلام را به عنوان یک حرکت تدریجی و به دور از یک جامعه آرمانی ببینند که در دوران حیات حضرت محمد (ص) و خلفای راشدین وجود داشت. اما شیعیان مهتقدند که از طریق آموزه های چهارده معصوم می توان از هدایت الهی بهره مند شد… شیعیان عقیده دارند که تاریخ اسلام به سمت هدف یک جامعه آرمانی حرکت می کند، نه به دور از آن. چنین عقایدی درباره رستگاری یا احیای قریب الوقوع، کیفیتی موعودباورانه و عاطفی را به مذهب شیعه بخشیده است؛ در حالی که سنی های معمولا عقل گراتر، از این عقاید محروم می باشند.” چشم انداز یک رستگاری معنوی در بنیادگرایی تشیع، باعث ایجاد مشخصه قوت و توانمندی عاطفی در این مذهب شده است.

“شیعیان باور دارند که یک فرد مسلمان، می تواند با تحمل رنج و سپری کردن یک زندگی ایثارگرانه و ساده، (توبه کرده) و لگه های گناه را از دامان خویش بزداید… هنگامی که یک چنین حمیت دینی، در برابر یک هدف سیاسی، آماده به کار می شود، موجب یک تعهد و ایثارگری قوی خواهد شد. مذهب شیعه معمولا سیاسی تر از مذهب تسنن بوده است. این مذهب ثابت کرده است که از جاذبه خاصی برای بینوایان و محرومان برخوردار است.”

“اگرچه ایران از زمان تأسیس دولت صفویه (۱۵۰۲ م./۹۰۷ ه.ق) یک دولت مستقل بوده است، اما در طول قرن بیستم به زیر نفوذ فزاینده کشورهای خارجی درآمد که مترصد بهره برداری از نفت ایران بودند. ابتدا بریتانیای کبیر، و سپس آمریکا، در سیاست ایران اعمال نفوذ کردند… اما در دهه ۱۹۷۰، ایران شاهد یک احیای شگرف بنیادگرایی اسلامی بود. این بنیادگرایی در اثر واکنش نسبت به سیاستهای مادیگری و فرهنگ غیرمذهبی که شخص “محمدرضا شاه پهلوی” مروّج آن بود، و نیز سلطه مستمر منافع غرب و بویژه ایالات متحده بر ایران، پدید آمد. این جنبش بر محور رهبری آیت الله خمینی می گردید، و ایشان از محل اقامت خویش در پاریش، مقاومت در برابر شاه را هدایت می کردند.”

با پیروزی انقلاب اسلامی ایران، یک ملی گرایی دینی به وجود آمد و همینکه داشت ابعاد بیشتری به خود گرفت که ایران در سال ۱۹۸۰ مورد تجاوز عراق قرار گرفت. مقاومت مردمی در برابر تجاوز عراق، توسط سپاه پاسداران سازماندهی شد. این سازمان مبادرت به ثبت نام داوطلبانی (بسیجیانی) کرد که بسیاری از آنان از نوجوانان بودند و تحت تأثیر آمیزه توانمندی از وطن پرستی و غیرت دینی، مایل بودند که به جبهه های جنگ گسیل شوند. جنگ که تمام شد، “اقتصاد ایران در اثر هزینه کلان هشت سال جنگ و نیز نبود تجارت و سرمایه گذاری خارجی، به شدت آسیب دیده بود” و همین منجر به روی کار آمدن نیروهای میانه رو در صحنه سیاست ایران گردید و سعی شد، برای احیای اقتصاد، انزوای ایران از غرب صنعتی پایان یابد. با وجود نشانه های چرخش واقع بینانه تر و کمتر ایدئولوژیکی تر در سیاست ایران، بنیادگرایی ستیزه جویانه در قالب حکومت طالبان در افغانستان، از نو ابراز وجود کرد که مبادرت به “تحمیل یک نظام حکومتی دین سالار شدّاد و غلاظ نمود و زنان را از دسترسی به تحصیلات، اقتصاد و زندگی اجتماعی به طور کلی، محروم ساخت.”

“انقلاب ایران نشان دهنده قدرت سیاسی چشمگیر اسلام بطور کلی، و بنیادگرایان شیعه به نحو اخص می باشد. این انقلاب، موازنه سیاسی در شمال آفریقا و سراسر خاورمیانه را بشدّت بر هم زده است. در واق، اسلام سیاسی اینک موجد یک جایگزین مهم، و یک خطر مهم، برای سلطه ایدئولوژیهای غربی در بسیاری از نقاط جهان است. با این وصف، استمرار حمیت انقلابی در خود ایران، پیوندی تنگاتنگ با جنگ میهنی با عراق متجاوز، و نیز با نفوذ پایدار و مسیحاگونه شخص آیت الله خمینی داشت. (و دارد)”

 

بنیادگرایی مسیحی

مسیحیت با عددی نزدیک به ۱۵۰۰ میلیون نفر پیرو، بزرگ ترین دین جهان است. مسیحیت، در فلسطین و بعنوان جنبشی در درون یهود، آغاز شد و زندگانی و تعالیم حضرت عیسی(ع) در کتابهای انجیل چهارگانه، شرح داده شده است. در مسیحیت سه مذهب اصلی ظاهر شده است: کلیساهای کاتولیک رُم، ارتدوکس و پروتستان. کلیساهای کاتولیک مبتنی بر پیشوایی دنیوی و روحانی پاپ در رُم، مذهب ارتدوکس شرقی در جدایی از کلیسای کاتولیک رُم در ۱۰۵۴ و مذهب پروتستان، شکلهای ملی و اصلاح شده مسیحیت را در برابر اقتدار کلیسای رُم برقرار نمود. “مشخصه آشکار آیین پروتستان را این اعتقاد تشکیل می دهد که کتاب مقدس تنها منبع حقیقت است، و نیز این باور که هر یک از افراد می توانند رابطه ای مستقیم با خدا داشته باشند.

پس از عصر اصلاحات مذهبی، کلیسا به تدریج از دولت جدا شد و مسیحیت – دست کم در غرب پیشرفته- به شکل فزاینده ای به یک دین خصوصی و شخصی تبدیل شد. این امر، به نوبه خود در شکل گیری ماهیت بنیادگرایی مسیحی در اواخر قرن بیستم تأثیر زیادی داشته است؛ به گونه ای که در آن سالها، بنیادگرایان مسیحی در رویارویی با ساختارهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی پابرجا، که ریشه در ارزش ها و اهداف دنیوی داشتند، عمدتا به همین اکتفا کردند که در درون یک چهارچوب کثرت گرا و قانونی عمل کنند. به جای اینکه برای تجدید حیات اخلاقی و سیاسی جامعه تلاش کرده و دین سالاری مسیحی را برقرار نمایند، توجه خود را به جهاد اخلاقی معطوف کردند.

یکی از آرمانهایی که بنیادگرایی مسیحی به تبیین آن کمک کرده، ملی گرایی قومی است که نمونه بارز آن در ایرلند رخ داده است. بنیادگرایی به سان جوششی در آیین پروتستانهای انجیلی رخ نمود [و به درگیریهای شدید مذهبی میان پروتستانها و کاتولیکهای ایرلند در ۱۹۶۹ گردید] و به رهبری “یان پایسلی” انشعابی بنیادگرایانه از کلیسا صورت پذیرفت که منجر به تأسیس “حزب اتحاد دموکراتیک” گردید. گر چه شخص پایسلی هرگز قویا مشوق خشونت نبوده است، اما هشدار داده بود که در برابر ادامه روند وحدت مجدد ایرلند، وی رهبری اجتماع پروتستانها را در یک مقاومت ملی به عهده خواهد داشت. در نهایت نیز پایسلی و هوادارانش موفق شدند از راه توسل به پروتستانهای طبقه کارگر و بنیادگرایان مسیحی، مانع الحاق ایرلند شمالی به جمهوری ایرلند جنوبی شوند و همچنان ایرلند شمالی را در وحدت با بریتانیا حفظ نمایند.

راست نو مسیحی

آمریکا از همان آغاز تشکیل شدنش، پناهگاهی را برای فرقه ها و جنبشهای مذهبی که می خواستند از آزار و اذیت بگریزند، فراهم آورد. در آمریکا نزدیک به ۶۰ میلیون آمریکایی ادعا می کنند که “بار دیگر” به دنیا آمده اند و نیمی از آنان خود را بنیادگرا می دانند. در طول قرن نوزدهم، پیکار سختی در درون آیین پروتستان آمریکا، میان نوگرایانی که دیدگاهی لیبرالیستی را درباره کتاب مقدس اتخاذ کرده بودند و محافظه کاران (که بعدها بنیادگرایان نامیده شدند) و به نص کتاب مقدس اعتقاد داشتند، درگرفت. چنین مخاصماتی عموما محدود به دنیای خصوصی خانه و خانواده بود؛ اما در اواخر دهه ۱۹۷۰، تحولی نو در آمریکا به نام راست نو مسیحی به وجود آمد که خواستار آمیزش دین و سیاست بود تا بتواند از این طریق “رجعت آمریکا به سوی عیسی” را تحقق بخشد.

با گسترش “قلمرو عمومی” در آمریکا، مانند وضع قانون برای لغو کامل تبعیض نژادی برای سیاهان و طرح ابتکاری “جانسون”، موسوم به “جامعه بزرگ” که برنامه های رفاهی برای اقشار فقیر آمریکا پیش بینی کرده بود، بسیاری از محافظه کاران “پرهیزکار” جنوب آمریکا احساس کردند که ارزشها و شیوه زندگی سنتی آنان در معرض خطر قرار گرفته است. اهمیت سیاسی فزاینده گروههایی که نمایندگی سیاهان، زنان و همجنس بازان را به عهده داشتند، و پیشرفت این گروهها باعث شد که ساختارهای اجتماعی سنتی، بویژه در مناطق روستایی و شهرستانهای آمریکا، به خطر بیفتد؛ و در این هنگام، راست نو مسیحی (در دهه ۱۹۷۰) ظاهر شد تا به خاطر احیای ارزشهای خانوادگی سنتی مبارزه کند. تندترین برخوردها به گونه فزاینده ای در مسأله سقط جنین در دهه های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ خودنمایی کرد.

اگر چه کشیشهای تلویزیونی (کاتولیک و پروتستان) و ائتلافها و سازمانهای زیادی در جنبش مخالفت با سقط جنین حضوری مهم داشتند، لیکن گروههای راست نوی مسیحی، اعضای خود را از میان پروتستانهای کلیسای انجیلی برگزیدند. اینان پذیرفته بودند که کتاب مقدس هرگز خطا نمی گوید و غالبا ادعا داشتند که “از نو تولد یافته اند”. این گروههای بنیادگرایی مبادرت به جلب هوادارانی در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا کردند و به تشویق جمهوری خواهان پرداختند تا پذیرای یک برنامه اجتماعی و اخلاقی مبتنی بر مخالفت با سقط جنین و درخواستهایی مبنی بر احیای دوباره برپایی نماز در مدارس آمریکا شوند. آنها با تلاشهای سیاسی و اقتصادیشان، بازخورد خوبی از “رونالد ریگان” گرفتند؛ رییس جمهور آمریکا آمادگی خود را برای اجرای برنامه های درخواست شده اعلام کرده بود، و این، “بدین معنا بود که راست نو مسیحی به صورت یک عنصر مهم در ائتلاف جمهوری خواهان جدید در آمد و به همان اندازه که بر مسائل اخلاقی تأکید می کرد که بر مسائل سنتی نظیر اقتصاد و سیاست.”

آیین پروتستان سیاسی از اواخر دهه ۱۹۸۰ به خاطر دلایلی مانند زیر، رو به ضعف آورد:
رسوایی های مالی و جنسی کشیشهای تلویزیونی مانند “جیمی سواگارت” باعث شد این جنبش آسیب ببیند و علی رغم اینکه “ریگان مشتاقانه پذیرای لفاظی های راست نو مسیحی شد”، اما در عمل جز گماردن “افراد طرفدار زندگی اخلاقی” در دیوان عالی کشور، او نتوانست برنامه اخلاقی راست نو مسیحی را اجرا کند. راست نو مسیحی حتی یک کشیش تلویزیونی را به نام “پت رابرتسون” در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۹۹۲ نامزد کرد ولی موفقیتی به دست نیاوردند. جنبش بنیادگرایی راست نو مسیحی علاوه بر اینکه نتوانست طرح و برنامه اش را به خارج اعضایش (اجتماع پروتستانهای انجیلی سفیدپوست) صادر کند، عملا نشان داد که در جامعه ایالات متحده (که متشکل از مهاجران سراسر دنیا در بازه ای از زمان است که این مهاجرت تا کنون نیز ادامه دارد)، احزاب رایج در جوامع کثرت گرا را نمی توان “منحصرا با یک علاقه واحد اجتماعی، قومی یا دینی” به یکدیگر گره زد. (شایان به ذکر است که آقای “هی وود” نویسنده کتاب “درآمدی بر ایدئولوژی های سیاسی” به تفکر بنیادین “قوم برگزیده” که در میان اوانجلیستها و پروتستانتیزم صهیونیستی با قرائتهای آخر الزمانی، به شدت وجود دارد و به شدت اهداف مرتبط با آن پیگیری و اعمال نفوذ برای اجرایشان می شوند، اشاره ای نکرده اند. شاید چون هنوز در سال ۹۸ که سال انتشار این کتاب است، این مسأله به عریانی امروز مشهود نبوده است.)

پس از چند عدم موفقیت، “عناصر جنبش پروتستان انجیلی، استراتژی های ستیزه جویانه را برگزیدند. گروهی به نام “عملیات نجات” در ۱۹۸۷ تأسیس شد تا با سقط جنین مبارزه کند. به کارگیری چنین راهبردهای فعالانه ای، آگاهانه از تاکتیک های به کار رفته توسط جنبش حقوق مدنی [سیاهان] در دهه ۱۹۶۰ الگوبرداری شده بود. اما در مقابل گروههای بنیادگرای شبه نظامی مسیحی، که از “گروههای مشکوکی مانند “میهن دوستان مسیحی” تأثیر می پذیرند، به یک پیکار تروریستی در خاک آمریکا دست زدند که بمب گذاری “اوکلاهاما” در بهار ۱۹۹۵، از نمونه های آن است.

 

بنیادگرایی یهودی

بنیادگرایی های یهودی مثل بسیاری از نمونه های دیگر، پیوندهای نزدیکی با کشاکشهای قومی و رگه های ملی گرایانه دارد. “صهیونیسم” بعنوان جنبشی برای ایجاد یک میهن یهودی، برای اولین بار توسط “تئودور هرتصل” در ۱۸۹۷ بنیانگذاری شد. پیامد یهودی شتیزیهایی که در اروپا صورت گرفت، فکر تشکیل یک میهن یهودی، به عنوان تنها وسیله حمایت از یهودیان در برابر آزار و اذیت تلقی گردید. آنها تلاش بسیاری کردند تا به همه بقبولانند که یک ملت یهودی تنها در فلسطین می تواند تجدید حیات کند.

اگرچه می توان گفت که صهیونیستهای اولیه، آرزوها و آمال غیرمذهبی و ملی گرایانه داشتند، اما پس از تأسیس [رژیم غاصب] اسرائیل در ۱۹۴۸، صهیونیسم به صورت وعده ای برای فراهم کردن وطنی برای تمام یهودیان در فلسطین در آمد. برخلاف دیگر یهودیان تندرو که فکر تشکیل میهن یهودی در فلسطین را مردود می شمارند، بنیادگرایان یهودی، صهیونیسم را مبدل به دفاع از “سرزمین بزرگ تر اسرائیل” کرده اند که (آشکارا) دارای مشخصه تجاوزگری ارضی است؛ [در نگاه بنیادگرایان صهیونیست، طرح “اسرائیل بزرگ” تعداد زیادی از کشورهای عربی را شامل می شود] گروه “جبهه مؤمنان” مشهورترین گروه بنیادگرا در اسرائیل است که تلاش بی وقفه برای شهرک سازی یهودی در اراضی اشغال شده، از روحیات بنیادگرایانه آنان است (که تا کنون نیز ادامه دارد)؛ و اعضای گروه بنیاد گرا و افراطی تر “سرمشق و نمونه”، زندگی عرب و یهود را در کنار هم ناممکن می دانند و از نظر آنها، اعراب باید از “ارض موعود” بیرون رانده شوند.

 

سایر بنیادگرایی ها

وجه اشتراک اسلام [بنیادگرا] و مسیحیت پروتستان در این است که توانایی ارائه ناگهانی برنامه های تجدید حیات سیاسی را دارند، هر چند که دارای ویژگیها و بلندپروازی های متفاوت و خاص خودشان را دارند. با این حال بسیاری از بنیادگرایی ها در جهان، از بازتعریف یک هویت ملی یا قومی آبشخور دارند. بنیادگرایی های هند، سیک، یهودی و بودایی به لحاظ بسیج قومی دارای شباهتهای ملی گرایانه هستند. برای پروتستانهای “اولستر”، “بریتانیایی بودن” سازنده هویت ملی است اما پروتستانهای انجیلی ایالات متحده، رابطه اندکی با هویت قومی دارند.

چنین به نظر می رسد که مذهب هندو (هندوییسم) برای رشد بنیادگرایی ظاهرا نامساعد است؛ هندوها بر سنتها و عرف رایج اجتماعی تاکید دارند، در حالی که متون رسمی هندوییسم با سنتها و عرف اجتماعی رایج به طرز چشمگیری متفاوت است. این جنبش بنیادگرا در طول مبارزه برای استقلال هند ایجاد و ظاهر گردید و پس از استقلال هند در ۱۹۴۷، از حمایت زیادی برخوردار شد. در مجموعه چند فرهنگی و چند قومی هندوستان، بنیادگرایان، هندوییسم را به عنوان بنیان هویت ملی قرار دادند؛ و در پی هندویی کردن مسلمانان، سیکها، جین ها، و سایر جوامع برآمدند.

پس از گذشتن دوره بنیانگزاران هندوستان پس از استعمار (نهرو- گاندی)، فضا برای جوشش بنیادگرایی در هندوستان مستعد شده بود و گروههای “خاص نگر” و قومی شکوفا شدند. ستیزه جویی زبانه کشید و در ۱۹۹۲، هندوها یکی از مساجد مسلمانان هندوستان را به نام “مسجد بابری قدیم” تخریب کردند. آنها ادعا کردند که مسجد مزبور بر روی زادگاه “راما”، از خدایان هند، بنا شده است. (مثل صهیونیستهای ساکن در فلسطین اشغالی که ادعا دارند مسجدالاقصی بر روی معبد سلیمان بنا شده و همواره دنبال راهی برای خراب کردن مسجد مزبورند؛ در حالی که این معبد، شش قرن پیش از میلاد مسیح توسط “بخت النصر” ویران شده نه توسط مسلمانان)

بنیادگراهای هندو با استقبال از شکلهای معاصر تقسیم قدرت و مفهوم دولت، وارد انتخابات شدند و موفقیت چشمگیری پیدا کردند تا جایی که حزب اصلی آن، “حزب بهاراتیه جاناتا”، پس از سال ۱۹۹۶ به بعد، تبدیل به بزرگ ترین حزب هندوستان در پارلمان آن کشور شده است. با این حال بنیادگرایی مذهب هندوییسم از این نظر ضعف دارد که نمی تواند پایگاه سیاسی خود را به فراتر از قلمروی اختصاصی خویش، گسترش دهد. (همان نقطه ضعفی که راست نو مسیحی در آمریکا نتوانست خارج از قلمروی پروتستانهای انجیلی سفیدپوست قدرت جذب داشته باشد) و ناچار با سایر گروهها و جنبش ها متحد می شود.

بنیادگرایی “سیک” اما برای ایجاد یک دولت سیک پیکار می کند. آنها برای “ملت” یک مفهوم اساسا دینی قائلند و در صدد تأسیس یک دولت با مذهب سیک در یکی از استانهای هندوستان هستند. همانگونه که هندوها اسلام ستیزند، سیکها هندوستیزند. نظامیان یکی از معابد مهم سیکها را اشغال کردند که در نتیجه ماجراهای آن، “ایندیرا گاندی” را، دو سال پس از آن ترور کردند.

در سری لانکا، در جریان تنش روزافزون میان اکثریت بودایی مذهب “سینهالزی” و اقلیت “تامیل” (شامل مسلمان و مسیحی و هندو)، ملی گرایی بودایی رو به توسعه نهاد. بودیسم، به مسؤولیت فردی، تساهل دینی و عدم خشونت تعهد دارد؛ لذا در مقایسه با سایر بنیادگرایی ها، از بنیادگرایی کمتری برخوردار است. اما تلاش برای استقرار آیین بودا بعنوان دین رسمی، و اشتیاق گروههای ستیزه جویی مانند “جبهه نجات خلق” برای سینهالیزه کردن هویت ملی مردم سریلانکا، به خشونت گرایید و باعث تشدید روحیه جدایی طلبی اقلیت تامیلی ها شد که از اواخر دهه ۱۹۷۰ به بعد، در قالب گروه “ببرهای تامیل”، دست به اعمال خشونت آمیز و عملیات تروریستی زدند.

 

بنیادگرایی دینی در قرن بیست و یکم

در مورد آینده بنیادگرایی در قرن بیست و یکم دو نظر متفاوت وجود دارد. در یک نگاه “تقدیر بر این است که “نوگرایی” در قالب غربی آن، به چیرگی دست یابد”؛ چون که با خودش جهانی کردن اقتصاد و گسترش دموکراسی لیبرالیستی را به همراه دارد. لذا از این نگاه، بنیادگرایی دینی کمرنگ شده و دین به قلمرو “خصوصی” خودش باز می گردد؛ و در آینده، تنها شاهد جنبشهای ملی گرایانه در برابر سلطه جهانی غرب خواهیم بود.

اما در نگاهی دیگر، بنیادگرایی دینی را به مثابه “تجسمی از آینده ای پسانوین” دانسته و حکومتهای غیرمذهبی و فرهنگ لیبرالیستی را بحران زده می خوانند. این بحرانها از کوتاهی آنها در پرداختن به نیازهای عمیق تر بشر، و ناتوانی آنها در برقراری ارزشهای معتبری است که بتواند، به نظم اجتماعی، یک “بنیان اخلاقی” ببخشد؛ وظیفه ای که دقیقا از توانایی های بنیادگرایی دینی است. بنیادگرایان دینی که سعی دارند با تعدادی از “اصول”، بنیان طرحی سیاسی اجتماعی را برای تجدید حیات جامعه پی ریزی کنند، با پذیرش روح دنیای نوین و تولید تسلیحات (و استفاده وسیع از رسانه های جمعی)، سازگاری خود را با “نوگرایی” نشان داده اند، و همین امر که آنها اسیر سنت نیستند و بلکه “سبکبار و سبک” سفر می کنند، به آنان امکان می دهد تا آیین های خود را در واکنش به چالشهای عصر پسانوگرایی، از نو ابداع نمایند.

 

 نتیجه گیری: ایدئولوژی های بی پایان؟

ایدئولوژی سیاسی در جهان، عمری دویست ساله دارد. ایدئولوژی، از بطن دگرگونی های شدید اقتصادی، اجتماعی و سیاسی به وجود آمد و دنیای نوین را به وجود آورد. گرچه ایدئولوژی ابتدا در غرب صنعتی ظاهر شد، اما بعدا در سراسر کره زمین نمایان گردید و یک زبان جهانی گفتمان سیاسی را به وجود آورد. سؤالات رایجی که درباره ایدئولوژی وجود دارد این است: “آیا ایدئولوژی در خدمت آرمانهایی مانند حقیقت، پیشرفت و عدالت بوده است یا تنها باعث پریشانی شده و چشم جهان بینی ها را به روی واقعیت بسته و منجر به عدم تساهل و ظلم شده است؟”

اگر چه مارکس، بین ایدئولوژی و “علم” تمایز آشکاری قائل شده، اما علم نیز خودش به ایدئولوژی حاکم بر جامعه صنعتی تبدیل شد. از این نظر، ایدئولوژی فقط وسیله ای برای دستیابی یک گروه اجتماعی یا یک جامعه کامل به مقداری خودآگاهی تعریف شده است که از طریق ایجاد یک هویت مشترک یا اهدافی مشترک شکل می گیرد. با اینکه غالبا، دانشمندان سیاسی اعلام کرده اند که عصر ایدئولوژی به پایان رسیده یا باید به پایان برسد، اما امروزه، ایدئولوژی به صورت یک ویژگی ضروری و ریشه کن نشدنی وضع بشر درآمده است.

پایان سیاست
عده ای در جهان بر این باورند که سیاست می تواند محو شود و از بین برود. در این نگاه، سیاست زمانی به کار می آید که بین آدمها و گروهها کشمکشی وجود داشته باشد؛ و اگر زمانی عامل کشمکش از میان برداشته شود (مثلا ثروت برداشته شده و بین مردم توزیع شود) دیگر کشاکشی وجود نخواهد داشت و لاجرم سیاست هم پایان می پذیرد. تردیدی نیست که این نوع نگاه، یک بینش مدینۀ فاضله گونه است. زیرا هر چه جمعیت زیاد شود، نیازهای بیشتری هم به وجود می آید، و این یازها باعث کشمکش خواهد شد؛ لذا با دشواری می توان پیش بینی نمود که سیاست پایان خواهد یافت.

پایان ایدئولوژی
پس از جنگ جهانی دوم، که اقتصاد بر سیاست چیره شده بود، رقابت اصلی دولتها در تأمین بالاترین رفاه و شادمانی برای بیشترین تعداد از افراد جامعه خود بود و بحثهای ایدئولوژیکی فروکش کرده بودند. پس از جنگ جهانی دوم، نمایندگان سه ایدئولوژی بزرگ غرب (لیبرالیسم، سوسیالیسم و محافظه کاری) همگی قائل به “کاپیتالیسم مدیریت شده [توسط دولت]” شدند؛ اما همین، خودش به یک ایدئولوژی تبدیل گردید و پایانی بر ایدئولوژی نبود؛ بلکه به عنوان ایدئولوژی “کاپیتالیسم رفاهی” بر دیگر ایدئولوژیهای رایج غلبه کرد. ایدئولوژی هیچگاه پایان نمی یابد.

پایان تاریخ
“فرانسیس فوکویاما” تحت مقاله ای با عنوان “پایان تاریخ” اظهار کرد که عقاید سیاسی موضوعیت خود را از دست نداده اند، بلکه یک رشته خاص از عقاید مربوط به لیبرالیسم غرب بر سایر عقاید پیروز شده است. از دیدگاه فوکویاما پایان تاریخ یعنی اینکه عمر تاریخ عقاید به سر آمده است و همراه با آن، بحثهای بنیادی ایدئولوژیکی هم پایان پذیرفته است. زیربنای نظر فوکویاما، عقاید خوش بینانه او به آینده لیبرالیسم است و اینکه کاپیتالیسم صنعتی در همه جا پذیرفته می شود. اما با “مرگ” کمونیسم در اتحاد شوروی و اروپای شرقی، به جای آنکه شاهد یک تحول آرام و اجتناب ناپذیر (در جوامع یاد شده) به سمت دموکراسی لیبرالیستی باشیم، در عمل راه به روی احیای ملی گرایی، نژادگرایی و یا بنیادگرایی دینی گشوده شد.

پایان نوگرایی
در کنار گفتارهای راجع به پایان سیاست و پایان ایدئولوژی و پایان تاریخ، از “پایان نوگرایی” هم سخن به میان آمده است. طرفداران پایان نوگرایی معتقدند که وقتی ویژگیهای پابرجای یک جامعه نوین فروپاشی کند، تمام مرامها و آیین هایی که آن جامعه ایجاد کرده نیز، موضوعیت خود را از دست می دهند. این نظر، که از طریق اندیشه های پسانوگرایی مطرح می شود، در یک جمله خلاصه می شود: “شک کردن به روایتهای بزرگ”.

طبق این عقیده، ایدئولوژی های بزرگ (مارکسیسم و لیبرالیسم) از یک کلیت یکپارچه تاریخی سرچشمه می گیرند و گویی برای تمام انسانها در همه زمانها قابل اجرا می باشند. اما مکتب پسانوگرایی می گوید که نمی توان نقاط مختلف جهان با یکدیگر متفاوت است و هرگز نمی توان برای همه جا یک نسخه پیچید، چرا که، مفهوم “حقیقت” بر حسب افراد و گروهها و جوامع، تفاوت داشته و هرگز نمی تواند جنبه عمومی داشته باشد.

نکته پایانی اینکه، هر کدام از ادعاهای پایان گرایانه مانند پایان سیاست و پایان تاریخ و پایان ایدئولوژی، خودشان یک ایدئولوژی می باشند. هر یک از این نظریه ها، اساسا تلاشی است برای به تصویر کشیدن یک مجموعه خاص از عقاید و ارزشهای سیاسی که برتر از سایر رقیبانشان است. “چنین ادعاهایی به جای آنکه منادی مرگ نهایی ایدئولوژی باشند، تنها نشانگر آن هستند که ایدئولوژی همچنان زنده و سرحال است، و مطلب دیگر اینکه ایدئولوژی یک فرآیند مستمر و بی پایان است.

 

بر اساس فصل دهم و یازدهم کتاب “درآمدی بر ایدئولوژیهای سیاسی” اثر “اندرو هی وود” به ترجمه “محمد رفیعی مهر آبادی

نویسنده: یاسر بابایی