به روایت تیتر:
کد خبر: 3752
منتشر شده در: ۱۵ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۱۹

حاجت گرفتن سردار شهید ایلامی از امام خمینی(ره) / مراد از مراد

ایلام – در صفحه ۱۴۳ کتاب در امتداد زخم، اثر یاسر بابایی، به نقل از همسر اولین فرمانده گردان استان ایلام، ماجرای خواندنی حاجت گرفتن سردار شهید، عبدالرضا اسماعیلی از امام خمینی(ره) روایت شده است.

کتاب در امتداد زخم به نویسندگی یاسر بابایی، شاعر و روزنامه‌نگار ایلامی به تازگی روانه بازار نشر شده است و دربرگیرنده خاطرات سردار شهید عبدالرضا اسماعیلی از زبان همسر، خانواده و هم‌رزمان ایشان است.

در صفحه ۱۴۳ کتاب در امتداد زخم خانم صغری حیدری، همسر اولین فرمانده گردان استان ایلام می‌گوید:

با این‌که بعد از گذشت مدت کوتاهی از ازدواج‌مان صاحب یک فرزند پسر شده بودیم، اما سال‌ها، دیگر بچه‌دار نشدیم و این مسأله با این‌که برای من و عبدالرضا مهم بود ولی گویی برای اطرافیان مهم‌تر بود!
می‌گفتند عبدالرضا خودش تک پسر است و باید زود چند پسر دیگر هم داشته باشد. به خاطر فشاری که بستگانش می‌آوردند، ما برای داشتن فرزند دوم خیلی تلاش کردیم و با چند سال دوا درمان، به بسیاری از پزشکان حاذق در کلان‌شهرهای ایران رفته بودیم.
شهباز، پدر عبدالرضا در کودکی‌اش مرده بود و خودش هم تک پسر بود و در بافت قبیله‌ای طایفه‌شان، خانواده‌ی عبدالرضا طوری بودند که همگی یک نسخه شجره‌نامه‌ی قدیمی در خانواده‌هاشان داشتند و تا دورترین فامیل را هم رصد می‌کردند. عبدالرضا نیز که خودش تک پسر بود و در جبهه‌های جنگ هم بارها زخمی می‌شد و همیشه شهادتش قابل پیش‌بینی بود. به همین خاطر این فشار از جانب همه خانواده‌اش وجود داشت تا هر چه زودتر بچه‌دار شود و ما هم به هر دری که می‌زدیم و هر پیشنهادی را که اجرا می‌کردیم، خدا انگار از ما دریغ می‌کرد.
آخرین بار، با مادرش، گوهر و حمزه که کوچک هم بود، برای معاینه عازم شهر شیراز شدیم. برادرش، فریدون، برایم وقتی از مجرب‌ترین پزشک زنان ایران که در شهر شیراز طبابت می‌کرد گرفته بود. یکی از فامیل‌های عبدالرضا، دکتر «حمید اسماعیلی»، که اکنون یکی از جراحان و متخصصان نامی قلب در ایران است، آن زمان در شیراز تخصص می‌خواند و این دکتر یکی از اساتیدش بود که به عبدالرضا معرفی کرده بودند. البته با هزار امید و آرزو پیشش رفتیم که آن هم نه گذاشت و نه برداشت، آب پاکی ریخت روی دست‌مان.
بعد از دیدن پرونده‌های پزشکی و چند آزمایش جدید که انجام دادیم، گفت: «ببین خانم، شما الان از لحاظ نازایی هیچ فرقی با یک پیرزن نداری. دچار یائسگی زودرس شدی. برای جلوگیری از داغ شدن بدن و کم شدن عوارضش، ما فقط بهت دارو می‌دیم تا بدنت گُر نگیره.»
با این‌که می‌دانست خیلی ناراحت شده‌ام، همان‌جور رک گفت: «برو دستت رو بذار زیر سرت و دیگه فکر بچه داشتن رو هم از سرت بیرون کن!. مگه نمی‌گین یه پسر دارین؟»
با این صحبت‌ها باید از همه جا قطع امید می‌کردیم. عبدالرضا از شیراز برای کلاس‌های دوره‌ی عالی پیاده به «دانشگاه امام حسین(ع)» در تهران ‌رفت و من و مادرش گوهر با حمزه به ایلام برگشتیم. یادم است که تازه محرم شروع شده بود.
عبدالرضا بعداً برایم تعریف کرد که در خوابگاه دانشگاه امام حسین(ع)، با یکی از دوستان هم دوره‌اش درد و دل می‌کرده. دوستش به او گفته بود: «مگه یه پسر نداری؟»
عبدالرضا گفته بود: «چرا. به نیت حمزه‌ سیدالشهداء اسمشو حمزه گذاشتم. ولی دلم می‌خواد چند تا پسر دیگه هم داشته باشم. اسم یکی‌شونو دوست دارم بذارم علی. یکی هم به عشق پیغمبر می‌خوام بذارم محمد. خیلی هم دختر دوست دارم. اصلاً بچه خیلی دوست دارم.»
دوستش پرسیده بود: «تا حالا هم حتماً کلی دکتر و دارو و نسخه و…»
که عبدالرضا از تمام زحمات‌مان برای بچه‌دار شدن برایش درد و دل کرده بود؛ این‌که کجاها که نرفته و چه کارها که نکرده بودیم. ماجرای همین یکی دو روز گذشته را هم برایش تعریف کرده بود و این‌که یکی از بهترین دکترهای ایران، آب پاکی را ریخته بود روی دستان‌مان.
دوستش گفته بود دکتری سراغ دارد که کارش خیلی خوب است و تا حالا کسی را ناامید نکرده. عبدالرضا گفته بود: «بی فایده است…»
و دوباره ماجرای دکتر اخیر را برایش گفته بود و گوشزد کرده بود که دکتر گفته زنم هنوز بیست ساله نشده نازاست. دوستش گفته بود: «من پیش دکتری می‌فرستمت که دست رد به سینه‌ی هیچ کس نزده و نمی‌زنه. البته باید اهلش باشی آقا عبدالرضا که ماشاءالله شما هم هستی.»
عبدالرضا که بیشتر دکترها را رفته بود و به نام می‌شناخت‌شان، با تردید پرسید: «حالا اسم این دکتر چیه؟»
دوستش دست روی شانه‌اش گذاشته بود و گفته بود: «برادر اسماعیلی! اگه می‌تونی همین الان بلند شو برو بهشت زهرا(س)، برو حرم حضرت امام(ره).»
عبدالرضا گفته بود: «همین الان؟ شبونه ماشین گیر می‌آد؟»
دوستش هم مسیر را چند بار برایش توضیح داده بود و این‌که از کدام خیابان به کدام میدان برود تا از آن‌جا ماشین‌های حرم امام را سوار بشود. عبدالرضا شبانه برای درد و دل و راز و نیاز با مرادش و توسّل به مقام شفاعتی که برای حضرت امام‌خمینی(ره) قائل بود، خودش را نزدیکی‌های اذان صبح به حرم امام رسانده بود. آن شب او به شفاعت مردی توسل کرده بود که از آغاز نوجوانی برای آرمان‌هایش، از همه‌ی زندگی‌اش گذشته بود و با آنکه «علم» به خواسته‌اش جواب رد می‌داد، ولی او خواسته‌اش را نزد عالِم حقیقی، که علمش بی‌اندازه و حکمتش با تدبیر است، برده بود و در این میان، امید به شفاعت پیر و مرادش، امام‌خمینی(ره) داشت.
درست در همان شبی که عبدالرضا از خوابگاه دانشگاه امام حسین(ع) به نیت مراد گرفتن، به حرم حضرت امام(رض) راهی شده بود، من در ایلام خواب دیدم که از لای در باز مانده‌ی حیاط خانه، پیکان سفید رنگی دارد از خیابان جلوی خانه که انتهای شیب‌دارش به استانداری ایلام می‌رسد، بالا می‌رود. طوری که بالا و پایین می‌رفتند و از شیشه‌ها سرشان را بیرون می‌آوردند، معلوم بود دارند دنبال آدرسی می‌گردند. یک لحظه انگار راننده لباس سپاهی تنش باشد، گفتم شاید از سپاه آمده‌اند و دنبال عبدالرضا می‌گردند یا این‌که با ما کار دارند. تا در حیاط رفتم و چون چادر نداشتم، از لای در دیدم که راننده، مرد جاافتاده‌ای حدوداً پنجاه ساله است که موهای جوگندمی‌اش به لباس سپاهی تنش می‌آمد. در خواب دیدم که حاج‌احمد خمینی در صندلی جلو نشسته و حضرت امام(ره) در وسط صندلی پشتی پیکان نشسته است. امام‌خمینی(ره) با دست اشاره به خانه‌ی ما کرد و گویی به حاج‌احمد آقا می‌گفت که این خانه است.
یک‌باره، از این‌که چادر نداشتم به اضطراب افتادم که یکهو، سرم را برگرداندم و دیدم چادری روی طناب دم دستم است. زود چادر را سرم کردم و دیدم که کمی بالاتر، راننده دور زد و نزدیک خانه‌ی ما پارک کرد. حاج‌احمد آقا از ماشین پیاده شد. دیدم که حضرت امام جعبه‌ای کوچک در دست دارد. آن را باز کرد و یک انگشتری را از آن بیرون آورد. بعد آن انگشتر را در دستان حاج‌احمد گذاشت و خودش از ماشین پیاده نشد. حاج‌احمد انگشتر را به نوک انگشتان گرفته بود که جلوی در آمد. بعد از سلام و احوال‌پرسی گفتم: «بفرمایید حاج آقا!»
ایشان سراغ عبدالرضا را از من گرفتند و گفتند: «آقای اسماعیلی هنوز برنگشته؟»
من هم گفتم: «قرار نبوده برگردن.»
حاج‌احمد‌آقا با خوش‌رویی گفتند: «آقای اسماعیلی دی‌شب مهمون پدرم بودن. الان هم مزاحم شدم تا یه امانتی بهتون بدم… »
لحظه‌ای برگشت و به امام‌خمینی(ره) که از داخل پیکان داشت ما را نگاه می‌کرد نظری انداخت و حضرت امام سرشان را به نشانه تأیید تکان داد. گفت: «ولی باید قول بدین که خیلی ازش مواظبت کنین.»
انگشتر را که به دستم می‌داد گفت: «به آقای اسماعیلی هم بگین اون‌چه از پدرم خواستن بهشون داده.»
دستم را باز کردم و انگشتر را همان‌طور که با نوک انگشتانش آن را گرفته بود، کف دستم گذاشت. در آن عالم خواب، دیدم انگشتری با نگین دو‌کوهانه است که آن را از سنگ سفید عجیبی تراشیده بودند. رنگ سنگ از رکاب نقره‌اش کبود و آبی رنگ بود و هر چه تا نوک کوهان‌ها بالا می‌آمد، رنگش کاملاً سفید می‌شد. پایین‌تر از نوک سفیدرنگ نگین، حلقه‌ای آبی رنگ دور تا دور هر کوهان انگشتر را گرفته بود؛ به طوری که اگر از بالا نگاهش می‌کردی بیشتر به یک جفت چشم می‌مانست. بعد که حاج احمد آقا سوار پیکان سفیدرنگ شد، رفتند و امام‌خمینی(ره) با خوش‌رویی برایم دست تکان داد. از خواب که پریدم و دوباره که به دنیای بیداری آمدم، صدای اذان از گلدسته‌های مسجد «امام صادق(ع)» در خانه پیچیده بود.
خوابی که دیده بودم خیلی برایم معنادار بود. در حالی که هنوز گیج چنین رویایی بودم، بلند شدم برای وضو گرفتن. نمازم را که خواندم داخل حیاط آمدم و همان‌طور که در خواب دیده بودم، از لای در حیاط نگاهی به خیابان انداختم که خالی و تاریک‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. حکمت این خواب حسابی مرا به فکر انداخته بود. در آن ساعت هر چه دنبال کتاب تعبیر خواب ابن‌سیرین و حضرت یوسف(ع) گشتم پیدا نکردم.
فردایش در کمال ناباوری حوالی غروب بود که دیدم عبدالرضا از پیکان سفیدی همان‌طور که در خواب دیده بودم پیاده شد و داخل خانه آمد. خیلی تعجب کرده بودم چون می‌دانستم که کلاس‌هایش در دانشگاه امام حسین(ع) بیشتر از این حرف‌ها طول خواهد کشید و قرار نبود که بیاید. گفتم: «کی اومدی که این ساعت رسیدی؟»
چون اتوبوس‌های تهران ایلام همیشه صبح به شهر می‌رسیدند. گفت: «کورس کورس اومدم.»
از حرم امام‌خمینی(ره) بعد از نماز صبح، تا «ساوه» آمده بود و از آن‌جا مقداری انار خریده بود. بعد همین‌طور تا هر کدام از شهرهای مسیر را آمده بود که حوالی غروب با نایلون دسته‌دار بزرگی از انار وارد خانه شد. گفتم: «چه‌طور شد که اومدی؟ پس دانشگاهت چی شد؟»
گفت که دانشگاه نبوده و شبانه به هوای حرم امام‌خمینی(ره) از خوابگاه بیرون زده و نماز صبح را در حرم بوده است. تا نام حرم آن بزرگوار را آورد، به دلم شوقی افتاد که ته دلم را می‌لرزاند. بغض راه گلویم را پیدا کرد و دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم که به گریه افتادم. ماجرای خواب را که برایش تعریف کردم، هیچ حرفی نزد و فقط گوش می‌داد. سکوتش او را به فکر فرو برد و پیش از آن‌که چیزی بگوید رفت وضو گرفت و نماز خواند.
بعد از این‌که کمی آرام شد ماجرای گفت‌وگو با دوستش را تعریف کرد و این‌که در حرم پیر و مرادش، گوسفندی را نذر کرده تا اگر مرادش را گرفت، قربانی کند. بعدها که دوقلوهایمان، «محمد» و «فاطمه» به دنیا آمدند برای خرید گوسفند رفتیم، ولی نمی‌دانم چه‌طور شد که تصمیم گرفت پول یک گوسفند بالغ را در صندوق حرم امام(ره) بریزد. دوقلوها که یک‌ساله شدند و آن‌ها را به زیارت بردیم، نذرش را ادا کرد و پول گوسفند را به قسمت نذورات تحویل داد. موهای سر محمد را هم تراشید و هم‌وزنش پول در حرم ریخت.

Share on FacebookShare on LinkedInPin on PinterestDigg thisShare on StumbleUponFlattr the authorEmail this to someoneShare on RedditShare on TumblrBuffer this pageShare on Google+Tweet about this on Twitter

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.