به روایت تیتر:
کد خبر: 355
منتشر شده در: ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۳ ساعت ۱۴:۰۸

ژئوپلتیک مقاومت؛ چالشها و رویکردها

یاسر بابایی (فعال سیاسی) – ژئوپلتیک اصطلاحی نوظهور در علوم سیاسی است که برای اولین بار در سال ۱۸۹۹ بوسیله دانشمند علوم سیاسی “رودلف کی اِلن” سوئدی، برای رساندن معنای ارتباط کلی جغرافیا (ژئو) و سیاست (پلتیک) مورد استفاده قرار گرفت.
ژثوپلتیک در سالهای اولیه قرن بیستم مورد استفاده متفکرین نظریه های امپریالیست قرار گرفت و از رابطه جغرافیای طبیعی و زمین با سیاست بحث می کرد. بعدها آلمان نازی، ژئوپلتیک را با طرح لِبنسرام یا تعقیب فضای حیاتی برای ملت آلمان پیوند داد و تا مدتها به این اصطلاح بار منفی بخشید.

ژئوپلتیک چیست؟

یاسر بابایی (فعال سیاسی) – ژئوپلتیک اصطلاحی نوظهور در علوم سیاسی است که برای اولین بار در سال ۱۸۹۹ بوسیله دانشمند علوم سیاسی “رودلف کی اِلن” سوئدی، برای رساندن معنای ارتباط کلی جغرافیا (ژئو) و سیاست (پلتیک) مورد استفاده قرار گرفت.

ژثوپلتیک در سالهای اولیه قرن بیستم مورد استفاده متفکرین نظریه های امپریالیست قرار گرفت و از رابطه جغرافیای طبیعی و زمین با سیاست بحث می کرد. بعدها آلمان نازی، ژئوپلتیک را با طرح لِبنسرام یا تعقیب فضای حیاتی برای ملت آلمان پیوند داد و تا مدتها به این اصطلاح بار منفی بخشید. در جنگ سرد نیز ژئوپلتیک، توصیفی از نزاع و مجادله جهانی بین دو ابرقدرت شوروی و آمریکا بر سر کنترل کشورها و منابع استراتژیک جهان ارائه می داد. در دهه ۱۹۷۰ اما این “هنری کسینجر” وزیر خارجه وقت آمریکا بود که استفاده از اصطلاح ژئوپلتیک را دوباره احیا کرد و آن را مترادف با بازی ابرقدرتها در زمینه سیاستهای موازنه قدرت که در سراسر نقشه سیاسی جهان انجام می شد بکار گرفت.
ژئوپلتیک معنای خاصی از تحولات و تحرکات نقشه سیاسی جهان را با تصویری کلان ارائه می دهد و درباره آرایش بازیگران، عناصر و موقعیتهای مختلف بر روی صفحه شطرنج جهان، یک شیوه فضایی اندیشیدن و دیدن را نشان می دهد. ژئوپلتیک طیف وسیعی از وقایع، برخوردها و تحولات را در درون چشم اندازی استراتژیک و بزرگ قالب می کند و بینشی وسیع و بصیرتی غیرعادی درباره جهت گیری آینده امور بین المللی و شکل آینده نقشه سیاسی جهان ارائه می دهد.

اگر چشمان ما نمی توانند آینده تاریک را ببینند، تحلیل عملی ژئوپلتیکی این امکان را به ما می دهد تا به پیش بینی آینده مورد نظر بپردازیم؛ چیزی که بیش از همه مورد نیاز دیپلماتها و رهبران سیاسی است. ژئوپلتیک با پیوند علم سیاست با زمین و جغرافیا، سیاستمداران را از گرفتار شدن در انبوه نظریه های بی حاصل نجات داده و به آنها بصیرت لازم برای شناخت نیازهای واقعی و درک درست از جهان را می دهد.

ژئوپلتیک معاصر نیز اگرچه پارامترهایی مانند جغرافیا، قدرت و نظم را همچنان در خود دارد، اما امروزه معنایی بسیار وسیع تر از رابطه صرف میان جغرافیا و سیاست پیدا کرده است. مسائلی مانند جهانی شدن اقتصاد، تروریسم، گسترش سلاحهای هسته ای، برخورد تمدنها و حتی مسائل زیست محیطی نیز در ذیل اصلاح ژئوپلتیک جا گرفته اند و به ایجاد ژئوپلتیکهای جدیدی منجر شده است.

در این نگارش و تلخیص، ابتدا به بررسی مولفه های ژئوپلتیک مقاومت می پردازیم و پس از بررسی کلی و اجمالی آن، ژئوپلتیکهای مقاومتی را که در سه دوره استعمار، دوران جنگ سرد و دوران پس از جنگ سرد موسوم به دوران نظم نوین جهانی به واکاوی و یافتن مولفه هایش می پردازیم.

 

ژئوپلتیک مقاومت

“میشل فوکو” در تعریف رابطه کنش واکنشی قدرت می نویسد: “روابط قدرت بدون مقاومت وجود ندارد و مقاومت نیز مانند قدرت از تنوع برخوردار بوده و می تواند در قالب راهبردهای جهانی تکمیل شود”. به همینگونه نیز دانش و تاریخ ژئوپلتیک که بر مزیتهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی قدرت بنا می گردد و مواضع و موقعیتهای قدرت در شکل گیری و کاربرد آن نقش مستقیم دارد، به همان اندازه نیز در واکنش و مقابله با آن گفتمانهای ضدژئوپلتیکی شکل گرفته که به “ژئوپلتیک مقاومت” موسوم است. ژئوپلتیک مقاومت تاریخ کسانی است که درگیر مقاومت در برابر دولتها و کردارهای ژئوپلتیکی قدرتهایی بوده اند که اغلب دارای مشی و ماهیت استعماری و امپریالیستی بوده و هستند.

ژئوپلتیک مقاومت تعاریف جدیدی را از قدرت ارائه می دهد که وابسته به قدرت نظامی، ثروت، فرماندهی رسمی و کنترل فرهنگی نیست بلکه بعنوان یک نوع “ژئوپلتیک از پایین”، سلطه ارتش، سیاست و فرهنگ متعلق به دولت و طبقات نخبه را به چالش می کشد؛ چالشهایی که غالبا مبارزاتی بر ضد سلطه گری بوده و مقاومت در برابر ذات جبار دولت را، چه در سیاست داخلی و چه در سیاست خارجی مدنظر دارد. در واقع، ژئوپلتیک مقاومت سعی دارد رضایت عمومی برای اعمال “ژئوپلتیک از بالا” را از حاکمان پس بگیرد و برای همین می توان آن را “ضدژئوپلتیک” نیز نام نهاد.

ژئوپلتیک مقاومت می تواند بعنوان نیروی فرهنگی، سیاسی و اخلاقی در درون یک جامعه مدنی تصور شود که سلطه سازمانهای تاسیس شده و یا کنترل شده توسط دولتها را چه در سیاست داخلی و چه در عرصه بین المللی به چالش می کشد و برای دستیابی به این مهم، ژئوپلتیک مقاومت می تواند هزاران شکل به خود بگیرد؛ از گفتمانهای متضاد روشنفکران ناراضی گرفته تا استراتژیها و تاکتیکهای جنبشهای اجتماعی که با تشدید فرآیندهای جهانی سازی، خود را در مقیاسهای منطقه ای، ملی و بین المللی گسترش داده و ساختارهای جهانی را به چالش می کشند.

چالشهایی که ژئوپلتیک مقاومت در برابر ژئوپلتیکهای غالب از بالا ایجاد کرده دارای دو بعد مشخص است. یکی چالشهای مادی که در قالب جنبشهای مدنی، اجتماعی و اغلب مسلحانه در درون حاکمیتهای ملی اتفاق افتاده و دیگری چالشهای روشنفکری که توسط متفکران این جنبشها به صورت نظری و تحلیلی ارائه شده و مولفه های مشروعیت بخش ژئوپلتیکهای مسلط را با چالش مواجه کرده است. این دو مؤلفه در کنار هم توانسته اند که گفتمانهای ژئوپلتیکی قدرتهای بزرگ را با چالشهای محلی، ملی و بین المللی مواجه ساخته و زمینه ساز تحول و دگراندیشی دیگر کشورهای جهان شوند. مبارزات استعمارزدای مردم تحت سلطه و روشنگریهای امثال “ادوارد سعید” و “فرانتس فانون” در برابر ژئوپلتیک عصر استثمار، مقاومت “فیدل کاسترو، در کوبا و مردم ویتنام و سخنرانیهای آتشین “مارتین لوترکینگ” در عصر ژئوپلتیک جنگ سرد و جنبش زاپاتیستها در مکزیک همه و همه از مولفه های مادی و روشنفکری ژئوپلتیک مقاومت در برابر قدرتها بوده است.

 

ژئوپلتیک مقاومت در عصر استثمار

پس از پایان جنگ جهانی دوم، جهان بر اساس نظم سیاسی دو قطبی به میدان رقابت ژئوپلتیکی، نظامی و ایدئولوژیکی میان دو اردوگاه آمریکا و شوروی تغییر شکل داد. در این میان، کشورهای موسوم به جهان سوم که در حال رهایی خویش از چنگال استعمار بودند، به میدان رقابت ابرقدرتها نیز تبدیل شدند. هر دو ابرقدرت آمریکا و شوروی مدعی حمایت از جنبشهای ضداستعماری دراین کشورها شدند و به سازماندهی مبارزات اجتماعی گسترده ملتهای خواهان استقلال، مباردت ورزیدند؛ مبارزاتی که اغلب به صورت مسلحانه و خشونت بار و چریکی اعمال می شد و در کنار اعتصابات و نافرمانیهای عمومی، تجسمی از تمایل مردم مستعمره ها برای مقاومت بود.

بنا بر نظریات کلاسیک امپریالیسم که ماهیت نژادپرستی و خیرخواهانه برای استعمارگرایی قدرتها تعریف می کند، کشورهای استعمارگر نیز مشروعیت استعمار ملتها را از طریق بدنمایی سایر فرهنگها و مکانهای بومی به دست می آوردند و کشورهای سلطه پذیر را موجودیتهایی بدوی، وحشی و بی سواد که نیازمند روشنگری و تمدن غرب می باشند معرفی می کردند. بنا به تعبیر “ادوارد سعید”، عضو پیشین شورای ملی فلسطین و استاد ادبیات تطبیقی در دانشگاه کلمبیا، در نتیجه چنین نگرشی، فاصله و تفاوت غرب از دیگران به طرز محسوسی برجسته شد، غرب از شرق، استعمارگر از استعمار شده و توسعه یافته از در حال توسعه تفکیک گردید. شرق شناسان کشورهای تحت سلطه را در یک “جغرافیای تخیلی” گنجاندند که در این جغرافیا، تفاوت کشورهای غیرغربی با دیگران ناشی از پستی و حقارتشان بود؛ نگرشی که کاملا در خدمت مقاصد سیاسی بود و به اهداف و راهبردهای ژئوپلتیک کشورهای ابرقدرتی که می خواستند مردم و منابع کشورهای موسوم به جهان سوم را کنترل و استعمار کنند، مشروعیت می بخشید. “فرانتس فانون”، پزشک، متفکر و فعال در جبهه آزادی بخش ملی الجزایر نیز استعمارگری را یک فرآیند همواره تجاوزگرانه می داند که بر پایه بیگانگی عمیق مردم تحت سلطه با خودشان در یک تقسیم سیاسی، فرهنگی و جغرافیایی به نام “جهان استعمار شده” بنا شده است. فانون توضیح می دهد که چگونه برای نیل به این مهم، فرهنگ استعمار شدگان در قالب اصطلاحات منفی نسبت به فرهنگ کشورهای استعمارگر مقایسه و تشریح می گردد و چگونه مردم استعمار شده از انسانیت تهی می شوند تا قدرتهای جهانی، کنترل خود را بر مستعمره ها و استثمار آنها را مشروعیت ببخشند.

این نکته را باید یادآوری کرد که مقاصد سیاسی و ایدئولوژیک جغرافیای تخیلی، تنها منحصر به عصر استعمار نیست بلکه به صورت مستمر تا به امروز نیز به کار برده شده است و همواره نیز در خدمت اهداف و مقاصد ژئوپلتیکی قرار داشته و دارند. بعنوان مثال، در دوران معاصر برای مشروعیت بخشی به اشغال سرزمینهای ساحل غربی توسط اسراییل، از اسلام بطور عام و از قضیه فلسطین بطور خاص دیوسازی کردند و به مقاصد ژئوپلتیک خود دست یافتند. در چنین وضعیتی، ادوراد سعید، نقش روشنفکر ناراضی را برای ایجاد ژئوپلتیک مقاومت، عبارت از ایجاد یک نوع خودآگاهی و هوشیاری تقابل با غربیها یا نخبه ها در خصوص نحوه نمایاندن غیرواقعی دیگران می داند. فرانتس فانون نیز استعمارزدایی را یک پدیده جهانی می داند که متضمن خروج فیزیکی اشغالگران و استعمارزدایی فکری مردم تحت سلطه می باشد. به زعم وی، این استعمارزدایی ها مستلزم مخالفت با روش غربیان در خصوص نحوه سازماندهی جهان و انسانهای روی آن می باشد؛ مبارزه ای علیه کسانی که تصمیم می گیرند و کنترل می کنند که فرهنگهای متفاوت چگونه مورد تفسیر و ارائه قرار بگیرند.

پس از اینکه کشورهای زیادی در دوران پسا استعمار و در نتیجه مقاومتهای استعمارزدا به استقلال رسیدند، در مرزهایی قرار گرفتند که طبق دلخواه استعمارگران ایجاد شده بود. بدین صورت که در تقسیم بندی مرزهای سیاسی، بعضی از گروههای قومی دارای دولت سرزمینی شدند و بعضی گروههای قومی دیگر بین کشورها تقسیم و چندپاره گردیدند؛ چیزی که منجر به ایجاد مخاصمه و مسابقه تفرقه بیانداز و حکومت کن گردید و دولتمردان تازه استقلال یافته مجبور بودند در این میراث جغرافیایی مسموم، کشورهایشان را اداره نمایند. این تناقض که بین دولت سرزمینی و جغرافیایی با جغرافیای قومی ایجاد شد، منبع اصلی زد و خورد و تنش شده و منجر به دخالت، حضور و تثبیت قدرت استعمارگران و تداوم فرآیند استثمار منابع طبیعی و مردم این کشورها به صورت امری دائمی گردید که تا به امروز نیز ادامه دارد. (ژئوپلتیک استعمارگرایی و امپریالیسم همچنان تحت عنوان “استعمار نو” ادامه دارد و در نتیجه، ژئوپلتیک مقاومت از طرف کشورها و ملتهای تحت سلطه و هجوم نیز همچنان ادامه داده و دارای ابعاد وسیع تری می گردد).

 

ژئوپلتیک مقاومت جنگ سرد

در پایان جنگ جهانی دوم، جهان به دو قطب شرق و غرب تقسیم گردید و دو قدرت جهانی آمریکا و شوروی که بازیگران اصلی تعیین کننده در مناسبات بین المللی بودند، مشروعیت خود را در جنگ سرد از طریق تهدید جلوه دادن دیگری به دست می آوردند. در پایان جنگ دوم، کشورهای اروپای شرقی بصورت کشورهایی در حوزه نفوذ بلوک شوروی درآمده بودند و ایالات متحده نیز علاوه بر کشورهای اروپای غربی که در طول جنگ نیرو و پایگاههای نظامی خود را در آن برپا کرده بود، نفوذ قابل توجهی در آمریکای مرکزی و لاتین به دست آورده بود. هر دو کشور سعی در گسترش قلمرو نفوذ و تسلط بر منابع و جغرافیاهای استراتژیک دنیا بودند. اوج این رویارویی در زمان استالین و ترومن بود؛ جایی که ترومن شیوه ای ستیزه جویانه در برابر توسعه طلبی شوروی اتخاذ نمود و در نطق معروف به دکترین ترومن، نگرش جهانی را به جای نگرش محلی، و نگرش مطلق گرایی را به جای پرداختن به مسائل خاص، به عنوان مشخصه های ژپوپلتیک جنگ سرد آمریکا اعلام کرد.

بسیاری از کشورهایی که موضوع درگیری دو ابرقدرت در دوران جنگ سرد بودند، کشورهایی بودند که تازه از استعمار رهایی یافته بودند و اکنون در حال استقرار حکومت ملی و یافتن استقلال بودند. ایالات متحده برای حفاظت از منافع ژئوپلتیکی و ژئواکونومیکی خود در این مناطق، سیاست خارجی خویش را در قالب الفاظ ضدکمونیستی پنهان می کرد و بصورت تلویحی و ضمنی آن را با منافع اقتصادی خویش در منطقه تنظیم می نمود. البته آمریکا از طریق سیاستهای سرمایه گذاری و تجاری خود، به گونه ای عمل می کرد که بعد از خودش، میراث وابستگی و توسعه نیافتگی پایداری را در منطقه ای که وارد می شد (و می شود) از خود برجا می گذاشت (و می گذارد). برای این مهم آمریکا از طریق حمایت از نخبگان ملی موافق با منافع آمریکا رژیمهای سرکوبگری بوجود آورد که این حکومتهای خودکامه، با پیوندهای سیاسی و اقتصادی و استفاده از اقتدار آمریکا، شدیدترین اشکال بهره کشی از منابع و مردم کشورها را باعث شدند.

در برابر این الگوی رابطه، دو نوع چالش و مقاومت مادی و روشنفکری شکل گرفت. برجسته ترین چالش روشنفکری را “نظریه پردازان وابستگی” ارائه دادند. نظریه وابستگی در مبادله اقتصادی و سیاسی بین کشورهای سرمایه داری پیشرفته به عنوان کانون و کشورهای در حال توسعه پیرامونی به یک نابرابری موجود اشاره داشت؛ بدین صورت که فرآیند توسعه را جریان تجدید قوای ثروت اندوزی در کانون و هزینه کشورهای حاشیه می دانست و وابستگی را بعنوان رابطه بین دولتهای کانونی صنعتی شده و کشورهای حاشیه فقیر شده از یکسو و هم بعنوان رابطه نابرابر بین گروهها و طبقات اجتماعی در درون کشورها در نظر می گرفت.

مهم ترین چالش مادی برای این موضوع، انقلاب کوبا در سال ۱۹۵۹ به رهبری “فیدل کاسترو” و “ارنستو چه گوارا” بود که منجر به سقوط رژیم تحت حمایت آمریکای “باتیستا” گردید. کوبا که تحت حمایت شوروی بود در برابر تلاشهای مکرر آمریکا برای بی ثبات سازی کشور مقاومت نمود و اصلاحات ارضی، سوادآموزی، مسکن سازی و بهبود رفاه و بهداشت عمومی را نهادینه کرد. مقاومت موفقیت آمیز کوبا الهام بخش جنبشهای چریکی روستایی در سراسر آمریکای مرکزی و لاتین شد و حکومتهای خودکامه ای که اغلب مورد حمایت آمریکا بودند به خطر افتادند. آمریکا نیز با علم کردن مبارزه با نفوذ کمونیسم و مداخله غیرمستقیم مانند حمایتهای مالی و سخت افزاری از رژیمهای پوشالی و آموزشهای نظامی، آنها را برای ایجاد برنامه های ضدشورش تقویت می کرد.

آمریکا در سایر نقاط جهان نیز، در قالب منطق ژئوپلتیک جنگ سرد و گفتمان سد نفوذ کمونیسم، در رژیمهای انقلابی کشورهایی که مشغول استعمارزدایی بودند دست به مداخله می زد که نمونه بارز آن درگیرشدن در قضیه ویتنام بود. آمریکا پس از تقسیم ویتنام در ۱۹۵۴ به دو بخش شمالی و جنوبی، به سرعت “سازمان پیمان جنوب شرق آسیا، سیتو” را که یک سازمان و پیمان نظامی ویژه با هدف جلوگیری از گسترش کمونیسم در منطقه بود تشکیل داد و از طریق آن، ابتدا مشاورین نظامی و کمکهای اقتصادی و نظامی آمریکا روانه ویتنام جنوبی گردید و به تدریج درگیری آمریکا به سطح مشاورین نظامی ارسالی افزایش یافت تا جایی که در اوج جنگ سرد در حدود نیم میلیون نیروی آمریکایی درگیر در جنگی تمام عیار شد.

در برابر این استراتژی ژئوپلتیک آمریکا، جبهه آزادیبخش ملی ویتنام در یک جنگ چریکی مؤثر، توانست تمامی مردم شمال را بر علیه اتحاد نیروهای آمریکا و ویتنام جنوبی سازماندهی کند و تلفات زیادی به آمریکا وادار کند؛ چیزی که به تشکیل فشار افکار عمومی ضد جنگ در داخل آمریکا کمک زیادی کرد. جنبش ضدجنگ در درون آمریکا توانست با هیجان ناشی از جنبش حقوق مدنی “مارتین لوترکینگ” برای پایان بخشیدن به جدایی و تبعیض نژادی، پیوند خورده و در برابر اقدامات آمریکا بایستد. گفتمان ضد سلطه لوترکینگ، نسبت به حق دولت در زمینه کاربرد جنگ علیه دیگران به خاطر منافع ژئوپلتیکی، چالشی اخلاقی ایجاد کرد و خشونتهای ایالات متحده در سیاست خارجی خویش، مانند بمبارانهای وسیع، کاربرد ناپالم علیه جمعیتهای غیرنظامی، مسموم کردن منابع آب و غذا و قتل عام بیش از یک میلیون ویتنامی را محکوم کرد. وی بین سیاستهای امپریالیستی و جنگ طلبانه آمریکا در خارج و تأثیر زیان آور آن بر زندگی فرهنگی و اقتصادی فقرا در داخل آمریکا رابطه ایجاد کرد و جنگ مسلحانه آمریکا در ویتنام را محکوم نمود. مخالفت لوترکینگ، مقاومت داخلی بدون خشونتی نسبت به جنگ در قالب اعتراض جدی مردم و سلب رضایت عمومی در اعزام سربازان بود که از شخصیت تجاوز طلبانه سیاست خارجی آمریکا انتقاد می کرد؛ مقاومتی که نوعی از مقاومت داخلی مداوم و نسل اندر نسل را ضروری ساخت و بعدها در مخالفت با سیاست خارجی آمریکا در نیکاراگوئه و السالوادور به وقوع پیوسته و خود را نشان داد.

شوروی نیز در لوای حمایت از نهضتهای انقلابی خاص در جهان سوم، بر اساس مقاصد ژئوپلتیکی ضدآمریکایی خود، در درون اروپای شرقی از طریق مالکیت دولتی و هدایت مرکزی ابزار تولید اعمال حاکمیت می کرد که این استیلا به لحاظ سیاسی از طریق شبکه کارآمد جاسوسان و پلیس مخفی خود تسهیل می شد. هرگونه مخالفت با کمونیسم، مخالفت با دولت و حقایق سیاسی آن تلقی می شد و به هر مخالفی انگ ضدانقلاب و طرفدار امپریالیسم زده می شد. علی رغم سلطه شوروی در اقمار خود قیامهایی عمومی در جمهوری دموکراتیک آلمان، مجارستان، چکسلواکی و دیگر نقاط علیه اشغال و کنترل شوروی بروز می کرد که منجر به تشکیل ژئوپلتیک مقاومت می گردید.

بنا بر تحلیل روشنفکران ژئوپلتیک مقاومت در برابر سلطه شوروی، از آنجا که قدرت رژیم کمونیستی بیش از آنکه بر پایه جلب رضایت شهروندانش باشد، مبتنی بر جبر و نیروی فشار است، لذا مردم چه ایدئولوژی سیستم را پذیرفته باشند و چه وانمود به پذیرفتن کنند، به هر حال زندگیشان “زندگی در دروغ” است. آنها به “ژئوپلتیک از پایین” اعتقاد داشتند و معتقد بودند که برای دست زدن به مبارزه مؤثر بر علیه سلطه شوروی، به یک “زندگی صادقانه” نیاز است تا بتوان چالشهایی را علیه سیستمهای ماهرانه ایدئولوژیکی بوجود آورده و فضای موجود در جامعه را به سمت اقدامهای خودمختارانه و خارج از کنترل نظم دولتی غالب سوق داد.

“منشور ۷۷ چکسلاواکی” یکی از سازمانهایی بود که در سراسر بلوک شوروی بر ضد ژئوپلتیک شوروی به وجود می آمدند. اعضای این منشور عده ای از نویسندگان ناراضی و گروهی از طرفداران حقوق بشر بودند که ملاحظه حقوق بین الملل در سیاست داخلی را از دولتمردانشان می خواستند و با مواضع متفاوتی که پیرامون مسائل اجتماعی، زیست محیطی، سیاسی و اقتصادی اتخاذ می کردند، زمینه را برای افزایش مشارکتهای عمومی در به چالش کشیدن رژیمهای بلوک شوروی و ایجاد مخالفت علنی فراهم نمودند.

جنبش ناراضیان اروپای شرقی با وسیع ترین مقاومتهای مردمی در برابر جنگ سرد در سایر جاها پیوند برقرار کرد. مانند “نهضت صلح” که با استقرار موشکهای پرشینگ و کروز توسط ناتو و موشکهای ss20 توسط شوروی مخالفت کرد؛ که این نهضت نیز به نوبه خود متشکل از گروههای مختلف ضد سلاح هسته ای و ضدنظامی گری بود که بر علیه رقابت تسلیحاتی ابرقدرتها و تقسیم اروپا به دو بلوک نظامی و ایدئولوژیکی اعتراض می کردند. این حرکتها هم چالش مادی برای نظامی گری ابرقدرتها از طریق اقدام مستقیم و فعالیتهای زیرزمینی ایجاد می کرد و هم چالشهای روشنفکری در برابر نفوذ ژئوپلتیک جنگ سرد به وجود می آورد؛ حرکتهایی که توانایی ابرقدرتها را برای کنترل افکار عمومی به چالش کشید. “جرج کنراد” مجارستانی، چنین مقاومتهایی را “ضدسیاستها” نامید و از ژئوپلتیک جنگ سرد به عنوان نوعی تروریسم که قدرتمندان را قادر می سازد توده ها را از طریق تهدید به نابودی هسته ای تحت سلطه نگهدارند، به شدت انتقاد می کرد.

 

ژئوپلتیک مقاومت نظم نوین جهانی

گفتمان ژئوپلتیکی جنگ سرد با فروپاشی شوروی و جنگ خلیج فارس در ۱۹۹۰ و ۹۱ به گفتمان ژئوپلتیکی نظم نوین جهانی تغییر یافت. این ژئوپلتیک نوین که ملهم از ژئوپلتیک استعماری و انکار هویت ملتهای هدف بود، برای تضمین مفهوم امنیت ملی دولت آمریکا و مشروعیت بخش مداخله نظامی و اقتصادی این کشور در سرتاسر جهان برای تضمین آزادی و دموکراسی مورد استفاده قرار گرفت و همچنان می گیرد. آمریکا برای اثبات شهامت آمریکایی خود که در خلال جنگ ویتنام و گروگان گیری کارکنان سفارتش در ایران تضعیف شده بود بنا را به پست و حقیر شمردن غیر غربیها قرار داد و برای اهداف ژئو اکونومیکی و ژئوپلتیکی در خلیج فارس مستقر گردید.

درست زمانی که اقتصاد و ارزشهای آمریکایی در داخل کشور و در سطح جهان مورد سؤوال قرار می گیرد، آمریکا با اتخاذ ژئوپلتیک نظم نوین جهانی و با استفاده از تجارب استعماری، جهان ماورای مرزهای آمریکا را به عنوان دنیایی آکنده از هرج و مرج و بی خردی و معدن خشونتهای اغلب جنسی به جهان می شناساند. این نحوه نمایاندن دیگران، به اقدامات ژئوپلتیک آمریکا برای برخوردهای خشونت بار افراطی با غیر غربی هایی مانند عراق مشروعیت می بخشید.
اصل بنیادین ژئوپلتیک جهانی عبارتست از “آزادی اقتصادی”؛ به این معنا که اقتصاد باید از همه موانع، زنجیرها و محدودیتهای سیاسی و اجتماعی که از سوی دولتهای ملی اعمال می شود آزاد باشد. به عبارتی، مقررات اقتصادی داخلی کشورها، در این لیبرالیسم فراملی، موانعی در برابر جریان آزاد تجارت، سرمایه و آزادی شرکتهای چند ملیتی است و دست و پای آنها را برای بهره کشی از نیروی کار ارزان کشورهای دیگر و استفاده از محیط زیست آنها در جهت منافع اقتصادهای بزرگ می بندد.

از طریق برداشته شدن قوانین ملی تجارت، شرکتهای اقتصادی بزرگ و سازمانهای اقتصادی جهانی، با انجام عملیات بدون مقررات و یا مداخله حکومتها توانمند تر می شوند. آثار این رقابت جهانی برای اشتغال و سرمایه، که در قالب دکترین ژئوپلتیک نظم نوین جهانی شکل می گیرد، چیزی جز گداسازی و به حاشیه راندن مردمان بومی، زنان، زارعین روستایی، کارگران صنعتی و کاهش شرایط مطلوب زیست محیطی، اجتماعی و نیروی کار نبوده است. (تنها حسنی که دارد برای نظام سرمایه داری و تداوم پویایی و بازتولید آن بوده است).

طبیعتا اما در برابر این فرآیندها چالشهایی نیز به وقوع پیوسته که منجر به ایجاد ژئوپلتیک مقاومت نظم نوین جهانی شده است که مانند تمام ژئوپلتیکهای مقاومت در دو بعد مادی و روشنفکری چالشهایی را در برابر گفتمان مسلط ایجاد کرده است. یکی از برجسته ترین چالشهای ایجاد شده در برابر ژئوپلتیک نظم نوین جهانی، جنبش “جبهه آزادیبخش ملی زاپاتیستا” در ایالت “چیاپاس” مکزیک است که در برابر موافقت نامه تجارت آزاد آمریکای شمالی و دولت مکزیک موسوم به “موافقت نامه نفتا”، مقاومت نمایانی از خود بروز داد.

در زمینه چالش مادی این ژئوپلتیک مقاومت، همزمان با اجرای موافقت نامه نفتا، جنبش مقاومت زاپاتیستا در قالب حرکتهای شورشی چریکی بومی، چیاپاس و چند شهر عمده را اشغال کرد. همزمانی بروز جنبش مسلحانه زاپاتیستها و ورود اقتصاد مکزیک به موافقت نامه تجارت آزاد، باعث جلب توجه رسانه های ملی و بین المللی به این جنبش مقاومت مردمی شد و این امکان فراهم شد تا آنها بتوانند علاوه بر چالش مادی خود، جنبه های روشنفکری جنبش خود را نیز به کار بیاندازند. آنها خواستار دموکراتیزه شدن جامعه مدنی مکزیک شدند و پیمان نفتا را گواهی مرگ گروههای مکزیکی خواندند و فریاد قربانیان لیبرالیسم فراملی را بلند کردند.

زاپاتیستها علی رغم کمبود نفرات و منافع، توانستند بازارهای مالی بین المللی و سرمایه گذاری نظام سلطه را در داخل مکزیک مختل کرده و نابرابریهایی را که توسعه لیبرالیسم فراملی ایجاد می کرد افشا کنند. سخنگوی آنها افسر “جز مارکوس” به جریان “باد از بالای سر” در ژئوپلتیک نظم نوین جهانی اشاره می کند که با اصلاح ماده ای از قانون اساسی مکزیک توانست تمام “اِجیدو”ها یا همان مالکیتهای فردی و جمعی اراضی روستایی را در راستای منافع صنفی قدرتمندان به فروش برساند؛ که نتیجه ای جز فقر بیشتر مردم و نظامی سازی کشور نداشت. افسر مارکوس، در برابر این نظام ناعادلانه، از مقاومت مردم به عنوان جریان “باد از پایین” یاد می کند که طی آن شورشهای روستایی تمام مکزیک را در بر گرفت که چنین تعبیرهایی یادآور ماهیت ژئوپلتیک از پایینی ژئوپلتیک مقاومت دارد.

جنبش زاپاتیستها در مکزیک، تنها یک نمونه از جنبشهای مقاومت در برابر ژئوپلتیک نظم نوین جهانی و لیبرالیسم فراملی آن است و مقاومت در برابر این جریان یکسویه و تک قطبی در سراسر جهان توسعه پیدا کرده است؛ به طوری که گروههای چریکی چپ گرا، نهضتهای اجتماعی سازمانهای غیر دولتی، گروههای حقوق بشری، سازمانهای زیست محیطی و جنبشهای مردمی بومی را نیز دربر گرفته است.

مخالفتهایی که در سطح ملی و جهانی با موافقت نامه های تجارت آزاد و مؤسسات فراملی می شود، غالبا پاسخی است به دستاورد نیروهای بین المللی که جهانی سازی را از بالا اعمال می کنند. این مقاومتها و مخالفتها، چالشهایی است که خواهان اعمال نوعی جهانی سازی از پایین هستند که به نوبه خود شبکه گسترده ای از گروهها، سازمانها و جنبشهای اجتماعی و روشنفکران را در اقصی نقاط جهان با خود دارد. تا جایی که عده ای از متفکرین مانند “جرمی برچر” تاریخدان و “تیم کاستلو” فعال کارگری، در پی منظم کردن و قانونی ساختن این مقاومتهای جهانی در قالب ارائه دستورالعملهای اقدام بوده اند. این دستورالعمل تجدید حیات اقدامات دموکراتیک و مؤسسات عمومی، ترویج پایداری زیست محیطی و اقتصادی، تشویق توسعه اقتصاد عمومی، تأکید بر مسؤول بودن شرکتهای فراملی برای اجرای قواعد رفتاری را دربرمی گیرد. در واقع روشنفکران سعی در سازماندهی چالشهای مقاومت در سطح محلی، ملی و جهانی بوده اند.

البته ژئوپلتیک نظم نوین جهانی مانند ژئوپلتیک جنگ سرد، ارائه هرگونه دستورالعمل جایگزینی به جای لیبرالیسم فراملی خودش را به حاشیه می راند و نمی گذارد که چنین مقاومتهای به شکل انسجام یافته و جهانی وی را از پایین به چالش بکد. علی رغم این، برچر و کاستلو معتقدند که ما می بایست آغازکننده تصویرسازی و ایجاد جایگزین هایی برای ژئوپلتیک نظم نوین جهانی باشیم تا آینده ای پایدار از حیث اقتصادی و زیست محیطی را پایه گذاری کنیم.

برگرفته از کتاب: اندیشه های ژئوپلتیک در قرن بیستم- نویسندگان: ژراروید اتوتایل، سیمون دالبی، پاول روتلج – مترجمان: محمدرضا حافظ نیا، هاشم نصیری