به روایت تیتر:
کد خبر: 1533
منتشر شده در: ۱۵ آبان ۱۳۹۳ ساعت ۲۱:۳۵

آرگو؛ سینما به مثابه ی سیاست

پایگاه خبری تحلیلی ایلامی ها – سینما یک ابزار فرهنگی و ماندگار است اما به راحتی میتواند به ابزار سیاسی بدل شود. کافی است دولتی از موضوعی خاص حمایت مالی و معنوی کند و از فیلمسازان بخواهد تحت شرایط دلخواه قدرت حاکم فیلم بسازند.

پایگاه خبری تحلیلی ایلامی ها – سینما یک ابزار فرهنگی و ماندگار است اما به راحتی میتواند به ابزار سیاسی بدل شود. کافی است دولتی از موضوعی خاص حمایت مالی و معنوی کند و از فیلمسازان بخواهد تحت شرایط دلخواه قدرت حاکم فیلم بسازند. دخالت یک دولت در حمایت از گزارههای فرهنگی به خودی خود بد نیست و حتا میتواند به سر پا ایستادن سینما هم -از لحاظ مالی- کمک کند، اما مشکل از جایی شروع میشود که سینما به ابزار تبلیغاتی یک دولت و قدرت خاص بدل میشود، نمونه بارز آن سینمای هالیوود و سینمای شوروی است. گاهی این حمایتها و دخالتها چنان آشکار و بیپرده است که فیلم را از یک اثر هنری به اثری تبلیغی تقلیل میدهد، یا به یک اثر سینمایی نگاهی جانبدارانه میدهد. نمونهی این فیمها در تاریخ سینما زیاد است؛ پیروزی اراده ساختهی درخشان لنی ریفنیشتال، فهرست شیندلر اثر استیون اسپیلبرگ، مستند اشتیاق اثر ژیگا ورتوف، رزمناو پوتمکین اثر سرگئی آیزنشتاین ، و فیلم بیارزشی مانند بدون دخترم هرگز (برایان گیلبرت) و… شاید این دیالوگ از فیلم آرگو گویای کاربردِ رسانه در نمایش دادن تصویری (نا)مطلوب از ملتها و فرهنگها باشد: «اگه میخوای مردم یه دروغ رو باور کنن، از رسانه ها پخشش کن».

مهدی عبدالی
مهدی عبدالی

حالا که هیاهوی اسکار خوابیده و جایزههای پرشماری هم نصیب بن افلک و فیلم آرگو شده، راحت و بدون هیجانزدگی میشود درباره این فیلم صحبت کرد. باید با این پرسش شروع کنیم: آیا آرگو یک فیلم سیاسی است؟ اما پیش از این، بهتر است تعریفی از فیلم سیاسی داشته باشیم تا آن وقت سر سیاسی بودن آرگو چَک و چانه بزنیم. معمولن هر فیلمی که حادثه یا ماجرای سیاسی خاص، یا زندگی یک سیاستمدار، یا پیرنگی سیاسی در جامعه را به تصویر بکشد، در یک تعریف کلی فیلم سیاسی نامیده میشود. با این تعریف آرگو یک فیلم کاملن سیاسی است. داستان نجات چند گروگانِ از سفارت گریخته توسط نیروهای سیا و با همراهی دولت کانادا، که در اوایل انقلاب در سفارت امریکا در خاک ایران به دست گروههای انقلابی اسیر شدهاند. اما فیلم سیاسی با این مضمون و تم بیشتر به تریلر و اکشن پهلو میزند تا فیلمی با رنگ و بوی سیاسی. از این دست فیلمها زیاد هست: زِد (کوستاو گاوراس)، سی دقیقه نیمه شب(کاترین بیگلو)، جی.اف.کی(الیور استون)، روز شغال(زینهمان)، ۳۰۰ (اسنایدر)، سیریانا (گاگان)، قلادههای طلا (طالبی) و … یا فیلمهای زندگینامهای لینکن، بانوی آهنین و بسیاری فیلمهای دیگر. اما این وسط یک مسئله فراموش شده و آن پیرنگ و محتوای سیاسی و نقد سیاسی است که باید در این فیلمها باشد. البته هر فیلم سیاسی-تریلر یا زندگینامهای جهتگیری خاص خود را دارد اما نه به آن شکل انتقادی صریح. مثل همین فیلم مورد بحث، آرگو، لوکیشن و زمان این فیلم را به هر جا و دورهی دیگری، و بدون کوچکترین نیازی به تغییر قصه و عملیات نجات و … قابل انتقال است، مثلن قصه میتوانست در افریقای جنوبی، ژاپن یا حتا خود امریکا اتفاق بیفتد و یک اثر اکشن شسته رفته خلق شود، اما چرا ایران مرکز مکانی و زمانی این فیلم میشود، دلیل اصلیاش به خاطر وجهه تاریخی ماجراست (قضیه گروگانگیری ۴۴۴ روزه در سفارت امریکا توسط انقلابیون معروف به «دانشجویان پیرو خط امام»). حالا فیلمی با این پیشزمینه تاریخی، قالبی صرفن اکشن و نه انتقادی یا تفسیری را برای روایت و به تصویر کشیدن ایران آن زمان انتخاب کرده است.
مامور کارکشته سیا وارد خاک ایران میشود، با گروگانهای گریخته از سفارت تماس می گیرد، برنامهریزی فرار را که قبلن شرح آن را به تفصیل در سکانسهای پیشین دیدهایم، هماهنگ و تمرین میکنند، عملیات فیلمبرداری قلابی با موفقیت انجام میشود (هرچند در این بین اعتراضی و تعرضی هم به گروه صورت میگیرد که تنها برای ایجاد تعلیق است)، از آن طرف هم با سفارت کانادا برای خروج این به عنوان شهروند کانادایی هماهنگیهای لازم انجام گرفته است و فقط میماند حرکت به سوی فرودگاه و تدوین موازی و هیجانی فیلم، کشف هویت گروه توسط نیروهای انقلابی، تاخیر در ارسال گذرنامهها توسط کانادا و امریکا، توقف و بازرسی در گیت فرودگاه، و در نهایت پیش از لغو کردن گذرنامهها (از طریق اینترنتِ تهرانِ سال ۱۳۵۸ !) توسط امریکاییها به خیال اینکه عملیات شکست خورده، اما ناگهان همه چیز درست میشود، پاسدارها قانع میشوند، گذرنامهها اوکی میشود و لحظهای که باقی نیروهای انقلابی به فرودگاه وارد میشوند، آنها سوار هواپیما شده و جیپهای انقلابی در تعقیب هواپیما و در نهایت رستگاری به سوی آسمان و نجات یافتن گروه امریکایی.
میانتیتر: هر چقدر آرگو فیلمی خوشساخت باشد، ارزش یک دهم جوایزی را که برده ندارد، مثلن در همین مراسم اسکار فیلم سی دقیقه نیمه شب بسیار خوشساختتر از فیلم آرگو بود اما از این خوان نعمت نصیبی نبرد، چرا که تصویری نسبتن خشن از سیستم شکنجهگران امریکایی ارائه داده بود.
اما آیا این فیلم که از لحاظ تکنیکی اثری خوشساخت و با ضرباهنگ تند به شمار میآید، تصویری دقیق از ایران ارائه داده است، آیا توانسته شرایط گروگانگیری را نقد کند، آیا اصلن چرایی گروگانگیری در فیلم مطرح شده، آیا هیچ تلاشی برای بررسی وضعیت زندگی ایرانیها کرده، آیا این فیلم شرحی تازه از ماجرا نشان داده، یا حتا فیلمنامه اکشناش نوعآوری تکنیکی و بصری خاصی داشته که این همه اسکار را به آن تقدیم کنند، جواب همه اینها یک «نه» است، چرا که نکتهای که معمولن در مورد آرگو نادیده گرفته میشود این است که آرگو مطلقن یک فیلم انتقادی و تفسیری نیست. آرگو قصهپرداز است، و تنها به دنبال روایت کردن داستانی هیجانی و گیرا در قالب یک رویداد تاریخی است، حالا این طرح داستانی که اتفاقن کاملن با سیاستهای امریکا در قبال ایران همخوانی دارد، راه را برای بیشتر دیده شدن آرگو هموارتر کرده است. مسئله مهمی که بر فیلم به عنوان یک اثر سینمایی سایه انداخته، پیرنگ و حواشی سیاسی خارج از فیلم است تا کیفیت انتقادی فیلم و فیلمنامه؛ طی این چند سال اخیر ایران هستهای مسئله اصلی کشورهای غربی بوده و با تحریمها ایران را در تنگنا گذاشتهاند، و نشان دادن چنین تصویر خشنی در قالب سینما که رسانهای ماندگار و به شدت جهانی است، بهترین گزینه برای تخریب هرچه بیشتر وجهه و هموارسازی راه در تنگنا قرار دادن ایران است. تبلیغات پرشمار و نقدهایی که به شکلی عجیب و دور از انتظار، مثبت بودند، دادن چند اسکار و گلدن گلوب، همه این تصویر را در ذهن شکل می دهد که این فیلم چیزی جز تبلیغی برای تحدید ایران در جهان نیست (هر چقدر هم این فیلم خوشساخت باشد، ارزش یک دهم جوایزی را که برده ندارد، مثلن در همین مراسم اسکار فیلم سی دقیقه نیمه شب بسیار خوشساختتر از فیلم آرگو بود اما از این خوان نعمت نصیبی نبرد، چرا که تصویری نسبتن خشن از سیستم شکنجهگران امریکایی ارائه داده بود).
برگردیم سر این مطلب که آیا آرگو سیاسی است یا نه؟ آرگو یک ابزار سیاسی اما سینمایی است، دقیقتر که به ماجرا نگاه کنیم، میبینیم این فیلم بیشتر معیارهای مورد علاقه سیاستمداران امریکایی-هالیوودی را دارد: کشوری انقلابی و هرج و مرج زده، مردمی افسارگسیخته، خشن، تا حدودی وحشی، بیقانون، اینها را در مقابل امریکاییهای آرام، وحشتزده از حمله خارجیها و تنها در تلاشی صلحآمیز برای نجات جان خود! خب، آن تصویر مورد علاقه هالیوودی تقریبن شکل گرفته است، فقط میماند تبلیغات و بذل و بخشش جایزهها. هر جوری که به این فیلم نگاه کنیم، اسکار یا حتا گلدن گلوب دادن به این فیلم (از لحاظ هنری) کمی هضمنشدنی است. اما سیاست به هضم شدن یا نشدن این موضوع برای ما، اهمیتی قائل نمیشود. اینجاست که باید از سیاسی شدن آرگو حرف بزنیم، آرگوی اکشن و هیجانی کمکم سیاسی-تبلیغی میشود. و جوایز سرازیر میشود به سوی آرگو. همان تصویر ایدهآل هالیوودی. امریکای خوب و دوستداشتنی و ایران بد و خشن (یا هر کشوری که با سیاستهای امریکا همخوانی ندارد). البته اسکار (به عنوان مهمترین جایزه سینمایی دنیا) از این هنرنماییها کم نداشته، سالها پیش وقتی فیلم راننده تاکسیِ اسکورسیزی که روایت زندگی سرباز سرخوده از جنگ ویتنام، جایزه را به راکیِ، همان مشتزن هالیوودی سالهای بعد، باخت یا در اسکار ۲۰۰۳ اسکورسیزی و فیلم دار و دستههای نیویورکی (تصویری تاریخی و خشن از شکلگیری امریکا) در ۱۰ رشته نامزد شدند و در عین ناباوری این فیلم هیچ جایزهای نبرد. شاید تصویر اسکورسیزی با آن لبخند تلخ بعد از دادن جایزه به فیلم موزیکال شیکاگو تنها تصویر ماندگار آن مراسم بود. از بین فیلمهای ضد جنگِ اینک آخرالزمان، جوخه، شکارچی گوزن، و نجات سرباز رایان، هیچ یک برنده اسکار بهترین فیلمنامه نشدهاند. اسکار و گردانندگان آن مسلمن به ارزش هنری آثار فیلمسازانی نظیر اسکورسیزی، استون، کاپولا، چیمینو آگاهند اما فقط مشکل اینجاست که در هنگام اهدای جوایز این ارزش مطلقن نادیده گرفته میشود. این سیاست یک بام و چند هوا و جانبدارانه در مورد دو فیلم ساخته یک کارگردان هم دیده میشود؛ فهرست شیندلر و مونیخ هر دو ساختهی استیون اسپیلبرگ. فیلم اول هفت اسکار برد (جدای از پرداخت فوقالعاده درخشان سینمایی- با داستانی درباره یهودیسیتزی در آلمان نازی) و مونیخ برنده هیچ جایزه اسکار! (به خاطر نشان دادن تصویری نسبتن خشن از یهودیان انتقامجو بعد از حادثه کشتار ورزشکاران یهودی در المپیک مونیخ) به خاطر فیلم دوم اسپیلبرگ حتا به طور غیررسمی از جامعه یهود عذرخواهی کرد.
میان تیتر: در اسکار ۲۰۰۳ اسکورسیزی و دار و فیلم دستههای نیویورکی (تصویری تاریخی و خشن از شکلگیری امریکا) در ۱۰ رشته نامزد شدند و در عین ناباوری این فیلم هیچ جایزهای نبرد. شاید تصویر اسکورسیزی با آن لبخند تلخ بعد از دادن جایزه به فیلم موزیکال شیکاگو تنها تصویر ماندگار آن مراسم بود. از بین فیلمهای ضد جنگِ اینک آخرالزمان، جوخه، شکارچی گوزن، و نجات سرباز رایان، هیچ یک برنده اسکار بهترین فیلمنامه نشدهاند.
در نهایت، میرسیم به همان حرفهایی که پیشتر گفتیم. سینما ابزاری فرهنگی با قابلیت بالای تبلیغی و جانبدارانه شدن است. مهم نحوه استفاده و پرداخت هنری-تکنیکی یک اثر سینمایی و دیدگاه دولتها (جانبداری یا نظارهگر بودن) در قبال فرهنگ است. باید این نکته را فراموش نکرد که هرگونه دخالت مستقیم و محتوایی از سوی دولت در حیطه سینما به چیزی شبیه هالیوود یا سینمای شوروی سابق منجر میشود که از لحاظ مضمون و محتوا وابسته به نظر دولت اما از لحاظ هنری و تکنیکی بسیار حرفهای و توانمند است.
و برای پایانبندی این نوشته باید به این نکته اشاره کرد که با وجود بحثهای مطرح شده، تصویری که در آرگو نشان داده میشود، مطلقن قابل قیاس با فیلم توهینآمیز «بدون دخترم هرگز» یا «۳۰۰» نیست. فیلمهایی که فقط بر پایه همان تصور کلی و غلط از ایران و فرهنگش ساخته می شوند: ایرانیها قومی وحشی، خشن، بیادب، عقبمانده و … هستند. و عجیب اینکه هنوز هم فیلمهایی با این مضامین نخنما در خارج ساخته و اکران میشود. نمونهی نیمهوطنی این گونه داستانپردازیها، فیلم «شرایط» به کارگردانی مریم کشاورز است که درباره روابط همجنسگرایانه دو دختر در ایران است (البته فیلم در لبنان فیلمبرداری شده). فیلمی به شدت سخیف با قصه و دیالوگ و بازیهای فاجعه! و جالبتر اینکه در هفته فیلم ایران در امریکا این فیلم هم اکران شده است. به هر حال وقتی یک ایرانی چنین تصویر و تصوری از کشور خود به جهان ارائه میدهد از فیلمسازان غربی نباید انتظار بیشتری داشت، که مثلن همین فیلم شرایط را الگوی فرهنگی ایران فرض میکند! یکی از مشکلات بزرگی که سینمای ایران برای مقابله با چنین تصویرهای مضحک و بیمحتوایی با آن روبروست، برخورد سیاه و سفید بیشتر فیلمسازان ایرانی با موضوعات فرهنگی و اجتماعی و … است؛ یا ایران را کشور گل و بلبل نشان میدهند یا مطلقن سیاهنمایی میکنند! تا وقتی دیدگاه فیلمساز ایرانی خوب و بد مطلق باشد، نباید انتظار تغییر در نگرش و همچنین تغییر دادن دیدگاه جهانی داشته باشیم، هر چند در سال اخیر فیلمهای اصغر فرهادی، کارگردان توانمند و اسکار گرفته ایرانی، توانسته تصویر واقعیتر و درستتر از ایران و مردم و فرهنگش به جهان نشان بدهد. باید امیدوار باشیم که فرهادی و امثال او بتوانند طی سالهای پیشِ رو تصویر درست و موثقی از ایران به جهان ارائه بدهند تا دیگر کمتر شاهد فیلمهای بیمایه و جانبدارانه در مورد فرهنگ و مردم و زندگی ایرانی باشیم.

مهدی عبدالی