به روایت تیتر:
کد خبر: 1529
منتشر شده در: ۱۲ آبان ۱۳۹۳ ساعت ۱۹:۵۵

بیعت با عشق / جلیل صفربیگی

پایگاه خبری تحلیلی ایلامی ها – بیعت با عشق/ ۲۷ رباعی پیوسته عاشورایی از جلیل صفربیگی

بیعت با عشق

۲۷ رباعی پیوسته عاشورایی از

جلیل صفربیگی

 

۱

احزاب و حنین و بدر من بودم و تو

شبهای بدون قدر من بودم و تو

من بودم و من بودم و تو بودی و تو

من بودم و تو چقدر من بودم و تو

 

۲

من بودم و تو غدیر یادت رفته؟

بیعت کردیم امیر یادت رفته؟

اما دلمان گیر کسی دیگر بود

آن بیعت ناگزیر یادت رفته؟

 

۳

دعوای سقیفه رفت زود از یادت

غوغای فدک نرفته بود از یادت؟

من بودم و تو چطور باید برود

میخ در و بازوی کبود از یادت؟

 

۴

شیطان و من و تو باز هم هم دستیم

من بودم و تو به ظالمین پیوستیم

دست من و توست روی دست شیطان

من بودم و تو دست علی را بستیم

۵

من بودم و تو تو عمروعاصی یا من؟

تو خطبه بخوان برای مردم تا من…

تنها تو خودت را برسان تا صفین

قرآن به سر ِ نیزه نمودن با من

 

۶

آه از شب قدرمان چه تقدیر زدیم

آخر به چه جرات به صف شیر زدیم

آن شب شب قدر کوفه یادت مانده؟

بر فرق علی من و تو شمشیر زدیم

 

۷

من بودم و تو تیر فراهم کردیم

سرنیزه و شمشیر فراهم کردیم

رفتیم به بازار بزرگ مکه

یک عالمه زنجیر فراهم کردیم

 

۸

من بودم و تو چقدر می می خوردیم

سرمست شدیم غصه کی می خوردیم

در فکر امارت خراسان بودیم

هر شب نان گندم ری می خوردیم

 

۹

من بودم و تو باز مباد از یادت…

چندی است که می رود زیاد از یادت

من بودم و تو نگو که نه! می ترسم

کم کم برود ابن زیاد از یادت

 

۱۰

مسلم سر زد به کوفه یادت مانده؟

در در در زد به کوفه یادت مانده؟

از هر سو سنگ بود و تیر و نیزه

پر پر پر زد به کوفه یادت مانده؟

 

۱۱

یک روز سیاه راه بستیم بر او

با خیل سپاه راه بستیم بر او

من من من من من تو تو تو تو تو

ما به چه گناه راه  بستیم بر او؟

 

۱۲

یادت آمد خون خدا را من و تو…

یادت آمد که کربلا را من و تو…

یادت یادت یادت یادت آمد؟

یادت آمد که خیمه ها را من و تو..

۱۳

اصغر که نشست تیر بر حنجر او

مانند کبوتری که بال و پر ِ او…

وقتی که به روی دست بابا جان داد

یک سو تنش اوفتاد و یک سو سرِ او

 

۱۴

وقتی که تن ِ حسین را بر نیزه

شمشیر تبر تیر کمان سر نیزه

وقتی وقتی وقتی وقتی وقتی

وقتی که سر ِ حسین  بر سر نیزه…

 

۱۵

من بودم و تو به نیزه سر را بردیم

من بودم و تو خون خدا را خوردیم

من بودم و تو خرابه و یک دختر

من بودم و تو که تشت را آوردیم

 

۱۶

اشک و غربت خرابه و یک دختر

آه و حسرت خرابه و یک دختر

تشتی از زر میان آن یک خورشید

شام و ظلمت خرابه و یک دختر

۱۷

من هستم و تو بیا به خود برگردیم

از هرچه که بود و هرچه شد برگردیم

تکبیر زنان به عشق الله ِ احد

شمشیر زنان سوی احد برگردیم

 

۱۸

من هستم و تو ، غدیر ، بیعت با عشق

یک لحظه ی دلپذیر، بیعت با عشق

دستان خداست روی دستان نبی

دست من و تو ، امیر ، بیعت با عشق

 

۱۹

من هستم و تو علی دگر تنها نیست

زهرای غریب و خون جگر تنها نیست

من هستم و تو به شام باید برویم

زینب دیگر در این سفر تنها نیست

 

۲۰

یاران همه دارند کفن می پوشند

عطشانند و غرق بانگ نوشانونند

من هستم و تو مباد از اینجا برویم

هرچند چراغ ها همه خاموشند

 

۲۱

فردا دریای خون به پا خواهد شد

هر جای جهان کرب و بلا خواهد شد

تیری به گلوی حرمله خواهد خورد

سر از تن شمر هم جدا خواهد شد

۲۲

فردا اصغر نیز تاب خواهد آورد

خنده به لب رباب خواهد آورد

عباس برای کودکان تشنه

از شط فرات آب خواهد آورد

 

۲۳

فردا همه گویند سپهدار آمد

سقای حرم سید و سالار آمد

در دشت خروش و ولوله می افتد

گویند ابالفضل علمدار آمد

 

۲۴

فردا اکبر موذن میدان است

فردا روز ولادت باران است

فردا سر ِ شمر می رود بر نیزه

فردا جشن رهایی انسان است

 

۲۵

فردا روز عشق و روز شادی است

فردا قاسم منتظر دامادی است

به شام کسی نمی رود از اینجا

فردا جشن تولد آزادی است

 

۲۶

فردا زینب تاج سرش را دارد

نورچشمش برادرش را دارد

فردا همگی به خیمه بر می گردند

عباس و علی اکبرش را دارد

۲۷

فردا دیگر رقیه بی بابا نیست

دیگر نعش پدر روی شن ها نیست

آتش نگرفته است دیگر خیمه

باپاهای برهنه در صحرا نیست

Share on FacebookShare on LinkedInPin on PinterestDigg thisShare on StumbleUponFlattr the authorEmail this to someoneShare on RedditShare on TumblrBuffer this pageShare on Google+Tweet about this on Twitter