به روایت تیتر:
کد خبر: 1429
منتشر شده در: ۳۰ شهریور ۱۳۹۳ ساعت ۰۰:۲۳

خون دلهای فاو در خاطرات شهید اسماعیلی

پایگاه خبری تحلیلی ایلامی ها – در هفته دفاع مقدس یاد و خاطره شهدای گرانقدر گرامی باد. خاطره ای از زندگی سردار شهید اسماعیلی از زبان همسرش تقدیم به آنها که برای قدمهاشان دنبال چراغی می گردند.

خون دلهای فاو
“غلام کاظمی” از همرزمان شهید در جبهه مهران معاون عبدالرضا بود و از اخلاق و سکناتی که داشت سخت نبود فهمیدن این نکته که از نیروهای باصفا و در عین حال بسیار مخلص جبهه ها بود. روزی ما را به خانه‌شان در ایوان دعوت کرد و آنجا هم من برای هفته بعد آنها را به ایلام دعوت کردم که برای پنجشنبه و جمعه خانه‌مان بودند.
دو سه روز قبل عملیات فاو کلید خورده بود و ما مرتب در پای رادیو اخبار جبهه ها را دنبال می کردیم و شب و روز برای پیروزی رزمندگان دست به دعا بودیم. عملیات پیچیده و خیلی سختی بود و نیروها از سراسر ایران مدام به جبهه فاو رفت و آمد داشتند. عبدالرضا بدجور بی تاب بود و مدام می گفت مهمانی را کنسل کنیم. آن زمان ارتباطات گسترده نبود. می گفتم حالا طوری نیست و آنها هم می آیند. بین حرفهایش گاهی می گفت: شاید طوری بشه من نباشم. من نمونم… ولی حرفی از رفتن نزد و تا جایی که من خبر داشتم قرار نبود گردان عبدالرضا عملیات کند. مرتب اخبار فاو را از رادیو دنبال می کرد. احساس کردم منتظر دستوری خبری چیزی است. صبح پنجشنبه هم از خانه بیرون زد و هر چه منتظر ماندم پیدایش نشد.
غلام و همسرش حوالی ده آمدند. هر چه منتظر ماندیم عبدالرضا نیامد. ساعت نزدیک یک شده بود که گفتم: فکر می کنم ما نهار بخوریم بهتره. فکر نکنم حالا حالاها بیاد.
غلام گفت: صبر کن ببینمش، تلافیشو سرش در میاریم. حالا مهمون دعوت می کنی و سر کار میذاری؟
بعد پرسید: نفهمیدی کجا رفته؟ من هم گفتم: نمی دونم. ولی از روزی که عملیات شده مرتب میاد و میره و گوشش به رادیو میده. این چند روزه همه‌ش جلز ولز می کرد.
غلام بلند شد و گفت: به نظرت الان کجا می تونم پیداش کنم؟ گفتم: باید بری قرارگاه. ولی بی نهار نمیذارم بری. گفت: میرم یه خبری می گیرم میام. چند لقمه خورده و نخورده رفت. موقع رفتن گفت: اگه برنگشتم بدونید من هم رفتم عملیات.
زنش با اعتراض گفت: یعنی چی بری؟ پس من چی؟ غلام گفت: مطمئنم عبدالرضا رفته. اگه رفته بود من هم باید برم. شما همینجا پیش خانم اسماعیلی بمون. هر وقت هم خواستی برگرد ایوان. یک ساعت بعد با عجله برگشت و گفت: عبدالرضا رفته فاو و من هم دارم می رم. من و همسر غلام روز و شب دست به دعا بودیم و توسل می کردیم که آنها را خدا سالم برگرداند. هر دومان بچه نوزاد داشتیم.
یک هفته بعد اما او و عبدالرضا برگشتند؛ ناراحت و غمگین، خاکی، خونین. زخمیها و جنازه دوستانشان را به ایلام برگردانده بودند و با نیروهای جدید جایگزین شده بودند. می گفت بچه های زیادی آنجا پرپر شده اند و صدام سنگ تمام گذاشته و قتل عام راه انداخته است. با شیمیایی به جان رزمنده ها افتاده بود. وقتی دنبال پیکر دوستان و همرزمانشان بین انبوه جنازه ها را می گشتند همانجا “حمید الماسی” شیمیایی شده بود. می گفت: خدا را شکر پیروزی در این عملیات با ما بود ولی برای هر وجب از خاک آنجا ده نفر شهید دادیم. شهادتها و رشادتها و نتایج عملیات فاو را یک حادثه تاریخی بزرگ و خیلی خیلی مهم برای ایران می دانست.

راوی: صغری حیدری، همسر شهید

برگرفته از کتاب: کشکول ناطق (در دست چاپ)