به روایت تیتر:
کد خبر: 1285
منتشر شده در: ۲۵ مرداد ۱۳۹۳ ساعت ۰۱:۴۳

باغ آلبالو چخوف؛ اصرار به روزمرگی

پایگاه خبری تحلیلی ایلامی ها – باغ آلبالو آخرین نمایشنامه ایست که در سال ۱۹۰۳ چخوف آنرا نوشته است که در سال ۱۹۰۴ برای اولین بار، در روسیه به روی صحنه رفت.

پایگاه خبری تحلیلی ایلامی ها – باغ آلبالو آخرین نمایشنامه ایست که در سال ۱۹۰۳ چخوف آنرا نوشته است که در سال ۱۹۰۴ برای اولین بار، در روسیه به روی صحنه رفت.
موقعیت این اثر همانند هر اثر دیگری که در زمانه ی خود و با توجه به شرایط اجتماعی و سیاسی موجود شکل می گیرد هم درواقع گزارشی است که چخوف از روزگار خود ارائه می دهد و به تغییر و تحولاتی می پردازد که در روزگار روسیه آن زمان غیر قابل انکار است. چخوف در این اثر با هوشیاری تمام به تغییرات زمان خود نگاه و آنرا بررسی می کند، هر چند ممکن است حالات روحی و جسمانی خود چخوف به دلیل بیماری سخت در این اثر تاثیر گذاربوده باشد.
“مادام رانوسکی” بعد از چندین سال دوری از کشورش به باغ و ملک پدریش که همان باغ آلبالو است بر می گردد ، ملکی که قرار است به دلیل بدهی به حراج گذاشته شود و همراه او همه ی اعضاء خانواده که از طیف های مختلف سنی هستند و از جمله کلفت ها و نوکر ها هم به خانه بر می گردند.

در این نمایشنامه با توجه به تعریف شخصیت ها از هر نسلی نماینده ای وجود دارد که دور هم جمع شده اند تا برخلاف آنچه در جریان نمایشنامه رخ می دهد برای این مشکل کاری انجام دهند و فکری بکنند، حرکتی که هیچگاه در طول نمایش شاهد آن نیستیم به گونه ای که در نهایت همه ی آنها ناامید خود را به دست تقدیرمی سپارند .
در باغ آلبالو بی اراده بودن و تسلیم تقدیر شدن آدمها بخوبی مشهود است، آدمهایی که حس درونیشان و شخصیت شان بخوبی به مخاطب منتقل می شود، آدمهایی که هیچ تلاشی برای تغییر انجام نمی دهند و همین موضوع مخاطب را بشدت عصبی می کند، ویژگی شخصیتی هر فرد در واقع نشان از وابستگی آنها به نسلی است که به آن تعلق دارند، تاریخی که زندگی آنها با آن در آمیخته است و هیچگاه خود را جدای از آن نمی دانند.
اصرار به روزمرگی در کل نمایش دیده می شود تا جایی که اتفاق خاصی در نمایش مبنی بر تغییر و تحول دیده نمی شود، شخصیت ها در یک خط موازی حرکت می کنند و هیچ قهرمانی در داستان وجود ندارد که آنها را از این ورطه نجات دهد و در سرنوشت آنها تغییری ایجاد کند. تنها وجود شخصیتی به نام “لوپاخین” که معامله گر معرفی می شود و در گذشته اجدادش از قشر فرودست جامعه بوده اند تلاشی در حد پیشنهاد به صاحبان باغ برای نجات این ملک انجام می دهد که با توجه به عدم قدرت تصمیم گیری -خواهر و برادر (صاحبان ملک، خانم رانوسکی و اقای گایف) آن هم بی نتیجه باقی می ماند و در نهایت این خود لوپاخین است که به این حرکت ایستا و ملال آور پایان می دهد و صاحب ملک می شود .
در واقع لوپاخین معامله گری است که از گذشته ی خود به نوعی جدا شده است و امروز در هیبت و ظاهر تازه بر اشرافی گری صاحبان باغ سایه انداخته است به گونه ای که عاقبت باغ هم در دستان او رقم می خورد، کسی که امروز ثروت و قدرت را در دست دارد همان کسی است که اجدادش نوکر صاحبان قدیمی باغ بوده اند واین همان تغییری است که در جامعه ی آن دوران روسیه اتفاق می افتد و صاحبان باغ به عنوان نماینده ی قشر گذشته نمی توانند آن را در ک کنند هر چند که در نهایت با ناامیدی تمام آنرا می پذیرند و انرا تقدیر نام می نهند .دیالوگ ها و حرفهای که بین آنها رد و بدل می شود جز بحث های روزمره چیز دیگری نیست و برای خود انها هم از درجه ی اعتبار ساقط است و بجز دیالوگی که ” تروفیموف ” در پرده ی دوم انرا به نمایش می گذارد و حاکی از دانایی او به عنوان یک دانشجو نسبت به اوضاع اجتماعی و سیاسی روزگار خود است هیچکدام از شخصیت ها در کلام نشان نمی دهند که اوضاع را درک کرده اند ، تروفیموف در آنجا بصورت واضح و به روشنی وضع حاکم برجامعه را هر چند در کلام تشریح می کنددر اینجا می بینیم که چخوف به صورت آگاهانه و هوشمندانه بحث را از لفافه بیرون می کشد و از زبان این دانشجو که تا امروز حتی قادر به اخذ مدرک لیسانس هم نشده است جامعه را به نقد می کشد انجا که از زبان این شخصیت می خوانیم که “بشر رو به جلو حرکت می کند و نیروهای انسانی تکامل می یابند، آنچه امروز از دسترس ما بیرون است ، وقتی می رسد که قابل وصول می شود ، به آن اشنا می شویم و درکش می کنیم ، فقط باید کار کرد ، با تمام قوا کار کرد ، باید به آنها که بدنبال حقیقت می گردند کمک کرد ، حالا در روسیه تنها انگشت شمار کار می کنند ، تعداد بی شماری از روشنفکران که من می شناسم عقب هیچ و پوچ می گردند ، کار یانجام نمی دهند و به درد کاری هم نمی خورند ، خودشان را روشنفکر می دانند اما به نوکرهایشان توهین می کنند ، با دهقانان مثل گله ی گوسفند رفتار می کنند ، همه شان بد درس خوانده اند ، راجع به علوم فقط داد سخن می دهند ، مدام تئوری می بافند ، غذای مردم بد است در هوای مسموم نفس می کشند ، کجاست موسساتی که همه از ان حرف می زنند ، یک بنگاه نگهداری اطفال به من نشان بدهید ، کتابخانه ها فقط در افسانه های ما هستند و انچه در اجتماع ما وجود دارد چیزی جز گند و کثافت نیست ، من از این قیافه ی جدی وحشت دارم و از حرفهای گنده گنده می ترسم بهتر است اصلا حرف نزنم ” گویی چخوف در اینجا دست از نوشتن نمایشنامه می کشد و به سان یک منتقد رو راست اجتماعی جامعه ی روسیه ی روزگار خود را به نقد می کشد و اینجاست که مخاطب حس می کند این برشی است جدای از داستان و جدای از حال و هوای موجود شخصیت های داستان .و این در حالی است که باقی بحث ها که میان دیگر شخصیت ها رد و بدل می شود چیزی جز حرفهای روزمره و بی اهمیت نیست .
چخوف بخوبی جابجایی قدرت را در گروهای اجتماعی زمان خود تعریف می کند به گونه ای که این شخصیت ها ی تنبل حتی حاضر به پذیرش این تغییر نیستند و با گلایه و شکایت و اشک و آه صحنه را ترک می کنند . انقدر در این فضای ملال آور زندگی کرده اند که مالک و نوکر شبیه هم شده اند و به درکشان به یک اندازه است
حرکات و رفتار آنها هیچ تعریف درستی در فضای موجود ندارد ، با وجود ورشکستگی و قرض بسیار و از هم پاشیدگی خانواده و نداری به خوش گذرانی و عیش و نوش روی می اورند و مدام از گذشته سخن می گویند و به ان دلخوش کرده اند و این در حالی است که حتی پولی در بساط ندارند که به گروه موزیک بپردازند و سخت به همرنگ هم شدن و با هم کنار امدن به دور از هر نقد و واکاویی معتقد شده اند آنجا که به دیالوگ معروف “سیمونف پیشیک” می رسیم که می گوید ” اگر جزء گله ای شدی و نتوانستی حرف بزنی حتما باید دهانت را تکان بدهی ” از بیان صفات بد خود و دیگران ابایی ندارند و عدم اعتماد به نفس آنها را به انسانهای بیخود و کم ظرفیت بدل کرده است ، در ظاهر سعی در نشان دادن طبقه ی اجتماعی خود دارند که انهم از آگاهی نیست بلکه به خاطر عادتی است که از دیرین سال به ان رسیده اند ، “مادام رانوسکی” اگر به گدا بذل و بخشش می کند از دلسوزی و نوعدوستی نیست بلکه گریز از شرایطی است که نمی تواند انرا اداره کند و به سبب ناتوانی او در برون رفت از اوضاع موجود است ، او حتی زمانی درباره ی متن تلگرام ها صحبت می کند که به طور اتفاقی کاغذ تلگرام از جیبش می افتد و بدون اینکه کسی از او سوالی بپرسد خود بی تفاوت و سرسری درباره ی ان حرف می زند ، ابراز عشق ، مهربانی ، خشم وعصبانیت هم را جدی نمی گیرند و به واسطه ی عدم درک همدیگر نمی توانند ارتباط مناسبی با همدیگر داشته باشند و مدام قهرو اشتی صورت می گیرد .
خواهر و برادری که زمانی اشراف زاده بوده اند امروز برای یک تصمیم گیری ساده درباره ی ملکی که هویت آنهاست و دارد از دست می رود ناتوانند و بکل قدرت اراده ی خود را از دست داده اند و در واقع چخوف می خواهد کمبود اندیشه و پایان قدرت این نسل را به مخاطب بفهماند ، نسلی که امروز در جامعه ی روسیه در حال تمام شدن است و به پایان خود نزدیک می شود .
نمایشنامه باغ البالو در خوانش اول طنز به نظر نمی رسد ، اما یک طنز تلخ را درونی کرده است و موقعیت افراد را طنز گونه به مخاطب عرضه می کند و بسیار هوشمندانه به این موضوع پرداخته است ، معرفی نسلی که امروز در مقابل نسل تازه به دوران رسیده ی روسیه از حرکت بازایستاده اند و با سخنان و حرکاتی کاملا کمیک در نمایشنامه معرفی می شود ، زندگی هیچکدام از انها در مسیر درستی قرار ندارد و این طنز موقعیت در کل داستان مشهود است ، برخورد پیران با نسل جدید ، نوکرها و کلفت ها با اشراف همه و همه حکایتی است از بهم ریختگی اوضاع ، یادوری گذشته از زبان خود افراد ، وجود نشانه های رنگ و رو رفته بخوبی حاکی از این است که از آینده هیچ خبری نیست وهمه دلخوشند به حسی نوستالوژیک و به تغییری که تقدیر رقم خواهد زد و اتفاقی که باید بیفتد .
تنها کسی که در این مسیر می داند که برای چه آمده است و چه چیز می خواهد همان ” لوپاخین ” است که اگر چه به اندازه ی دیگران سرنوشت باغ برایش اهمیت ندارد اما در نهایت خود اوست که این تغییر را ایجاد می کند و صاحب باغ و پیروز میدان می شود ، او کسی است که گذشته ی درخشانی ندارد اما امروز همه را از میدان بدر می کند و کلید باغ را در مشت می گیرد و همین عمل او تا حدودی باقی افراد را بخود می آورد تا به اینده ی خود نگاهی بیاندازند و یخ شان آب شود و بخود بیایند به گونه ای که در پرده ی آخر و بعد از خرید باغ توسط لوپاخین ، ” گایف ” می گوید : ” همه چیز حالا درست شد تا قبل از موقع فروش باغ ما همه ناراحت بودیم و در عذاب ، اما بعد از ان همه مان ارام شدیم ، حتی دلمان راحت و خوش شد ” فروش باغ در واقع خروج ظاهری افراد از گرداب آشفتگی و مستاصل بودن است و این همان تعریفی است که چخوف از روزگار خود به جای می گذارد ، تغییر فضای اجتماعی و سیاسی در روسیه ی آن دوران ، جایگزینی نسلهایی که در گذشته هیچگونه قرابتی با هم نداشته اند و این تغییر غیر قابل انکار است ، تغییری که در این نمایشنامه با جابجایی حق تملک افراد و تغییر کاربری باغ با قطع درختان به مخاطب عرضه می شود .

 نویسنده: نورمراد رضایی