به روایت تیتر:
کد خبر: 1232
منتشر شده در: ۱۶ مرداد ۱۳۹۳ ساعت ۲۱:۲۳

بارانی ابدی در خیابانی بلند / حسین خدنگ

بارانی ابدی در خیابانی بلند ابری هستم از کلماتی غمگین با بغضی که گرمم میکند و دستی که در آغوشم…

بارانی ابدی در خیابانی بلند

ابری هستم از کلماتی غمگین
با بغضی که گرمم میکند
و دستی که در آغوشم میگیرد هر شب
تلخم
سیاه
در گریه حرفی میشوم تنها
گم در سطرهای تاریک خیابانی خلوت
در اندوه، کودکی ام پر است از بویی گنگ
وقتی کوچک میشوم در آغوشی که مرده است
دنیا دری بسته است وقتی پرنده ای مهاجر باشی
آسمانی کوتاه
میدانم زخمی که زبان گشوده تا قربانی ات کند کاریست
در اندوه اعتراف میکنم میترسم
در گریه میخوابم با اشکهایی که رازهایی کوچکند هر شب
من مردی هستم با بارانی کهنه ای تنها
با مشتی خاطره در جیب
و بارانی ابدی در خیابانی بلند
خلوت
با همهمه گنگ زمستانی غریبه در تهران
ابری که در من راه می رود تنهاست
مردی که در من گریه می کند تاریک
چه وزن سنگینی دارد این بغض
وقتی می دانم باخته ام
وقتی می دانی باخته ای
وقتی می داند باخته …
………………….
حسین خدنگ ، پنج صبح ، خسته ام ..

Share on FacebookShare on LinkedInPin on PinterestDigg thisShare on StumbleUponFlattr the authorEmail this to someoneShare on RedditShare on TumblrBuffer this pageShare on Google+Tweet about this on Twitter